آزادیتان مبارک
تمام ِ اون ۴۲ سال زندگی در رفاه و قدرت و شکوه و شوکت به این مرگ ِ خفت بار می ارزید؟ والله که نمی ارزید. " در زمین نشانه های عبرت بسیار است ، اما چه اندکند آنان که میبینند."
تمام ِ اون ۴۲ سال زندگی در رفاه و قدرت و شکوه و شوکت به این مرگ ِ خفت بار می ارزید؟ والله که نمی ارزید. " در زمین نشانه های عبرت بسیار است ، اما چه اندکند آنان که میبینند."
مهمون های من تازه رفتن و من الان با ابروهایی که ساعت ۵ صبح خیلی حرفه ای سایه خوردن در خدمت شمام.
بهرحال ما زن ها همیشه راهی برای حل مشکلاتمون داریم، به شرط اینکه اون مشکل مربوط به شوهر و خاندان شوهر نباشه که متاسفانه جزو دردهای بی درمون طبقه بندی میشه !
و اما بعد، تا جایی که میدونم چند تا دکتر محترم این جا رو میخونن . میخوام بدونم کسی هست که واسه من یک نسخه بنویسه ؟ یک نسخه تک دارویی به زبان انگلیسی میخوام. یک دارویی بود که دکتر داده بود به من واسه جلوگیری از افزایش وزن ، حدود سه سال پیش. یک مدت خوردم همون موقع و چون تازه مشکل تیرویید و تخمدانم رو تشخیص داده بودن و همزمان با داروهای اون مصرف میکردم ، یک مرتبه خیلی خوب پایین آمدم. بعد ما یک مهندسی داریم که خبر نداشتم دکتر هم هست ، و در کسوت دکتری، تجویز فرمودن که دیگه قرص نخور! و من احمق هم عقلم رو دادم دست اون و یک مرتبه تمام قرص هام رو قطع کردم ، نتیجه اش این شد که وزن من و قیمت سکه کورس گذاشتن .
حالا دوباره باید اون قرص رو بخورم ، ولی یکی از دوستان که داروخانه داره گفت که اصلش نمیادو چینیش رو با همون قیمت به جای اصل قالب میکنن. اصل قرص آلمانیه . به عموم زنگ زدم و گفتم بفرسته که گفت چون داروی خاصه ، بدون نسخه نمیدن . حالا کسی هست که یک نسخه واسه من بنویسه ؟ ( من خودم دکتر توو دست و بالم دارم ، ولی نمیخوام بفهمن قرص خوردم ! چون علاوه بر دکتر بودن ، دهن لق هم هستن !)
خلاصه که یک فندق ۷۹ کیلویی خاک بر سر ، هم اکنون نیازمند یاری ِ سبزتان میباشد!
*شفاف نوشت : دکترهای عزیز. من اسم قرص رو دارم. فقط میخوام یکی برام بنویسه . همین. اصلا هم لازم نیست حضوری باشه . چون در هر حال من نسخه رو ایمیل میکنم برای عموم.
داشتم عین اسب میدویدم و کار میکردم ، همین امروز ظهر، بعد یک نگاه توو اینه کردم دیدم رنگ و روم پریده و با اون رنگ و روی مثل میّت ، ابروهام بد توو ذوق میزد. گفتم رنگ کنم ، بعد برم دوش بگیرم ، بعد برم خرید. یک خرده فکر کردم دیدم اول برم خرید بعد دوش بگیرم که دوباره عرق نکنم. فقط نمیدونم در حین ِ فکر کردن چطور به این نتیجه رسیدم که ابروهام رو رنگ کنم.
بعد خیلی خانم حاضر شدم و از اونجا که خیلی وقت ها وقتی میخوام تنها برم بیرون ، مخصوصا جایی مثل میدون تره بار ، آرایش نمیکنم ، دیگه نگاه هم نکردم توو اینه . لباس پوشیدم و رفتم.
نرسیده به میدون دیدم که نون سنگکی خلوته . ماشین رو پارک کردم و رفتم توو صف. دو سه نفر جلو بودن. همین طور در و دیوار رو نگاه میکردم که احساس کردم یکی خیلی سنگین نگام میکنه . یک آقای جوونی بود. گوشیم رودر اوردم و سرم رو به اس ام اس هاش گرم کردم که دیدم بد نگاه میکنه همچنان. عصبی شده بودم که من یک مثقال آرایش ندارم ، واسه چی زُل زده پس! این جور وقت ها ناخودآگاه با پشت انگشت اشاره ام ، ابروهام رو میخارونم، ...چشمتون روز بد نبینه ، انگشتم که خورد به ابروم دیدم خیسه . آوردم جلو چشمم!!! ای وای بر من! رنگ ابرو بود!!!!!!!!!!!! نمیدونم به چه سرعتی برگشتم خونه و شستمش. شبیه این عروس ژاپنی ها توی فیلم های قدیمی هست که ابرو ندارن و مثل جنازه های فضایی ان ! عین همون ها شدم.![]()
محض اطلاع اساتید فن ،رنگم اِن ۱۰ بود! خرید که نکردم ، فقط گند زدم به خودم رفت .ای بچُلُسکی الف که حواس واسه من نگذاشتی !! یک راهکار بدین خانم ها. الان بابام منو این شکلی ببینه ،دوراز جونش سکته میکنه دوباره ها.
اما اگر عمه و شوهر عمه ات رو دعوت کنی، یک زن خودسر و نامردی که شوهرش رو آدم حساب نمیکنه .
من صبح اینها رو دعوت کردم برای فردا شب ، خب نبوده خونه که بهش بگم. سرشب که فهمیده یک غوغایی به پا کرده که بیا و ببین.
شما مردها کِی خوب میشین ؟ تازه این خوب خوبشه . تازه این اونیه که همه میگن بذار روو سرت !
هرچی من هی میخوام خودم رو بزنم به کوچه علی چپ و یادم بره دردم رو ، نمیشه که .
چه غم انگیز نشاطی داریم
در بساطی همه خون آلوده
راستی را به تبسم چه بگویم که اگر جلوه نمود؟
راستی را اصلا گریه با خنده چه فرقی دارد ؟
من که سر گشته ام از این همه هیچ ....... وفقط می دانم
که به دستور زبانهای جدید
خنده ( ماضی بعید ) است بعید
گریه ( استمراری ) است
شادمانی ( حرف ) است
( حرف ربط ) ی است که مربوط به این دوران نیست .
آرزو هم که ( ضمیر ) ی است که در ( اول شخص ) خواه
( مفرد یا جمع ) هیچ هنگام بر آورده نخواهد گردید .
مرگ را هم که دگر می دانم
( پیشوند ) ی است که با ( قید زمان ) می آید .
زندگی هم که دگر ( معلوم ) است .
از دیشب دوباره این مدلی شدم. تمام یاءس های فلسفیم با هم شکوفا شدن و تمام غصه های عالم با هم آمدن روی دلم، تمام خاطرات بد زندگیم یکهو اومدن روی سطح تفکراتم شناور شدن ، یعنی اگر این ها رو بغل هم بذارم ، حال و روزم از کوزت و پِرین بدتر و رقت بار تر میشه.
از دیشب دوباره به خودم گیر دادم ، مهمترین سوالم اینه که چرا من آمدم این رشته ؟ بی خیال ِ معدل بیست و شاگرد اولی فوق لیسانس و رتبه ۳۷ کنکور. الان من میخوام بدونم چرا با وجود اینکه میدونستم علایق من کلا چیز دیگه ایه ، انقدر روی دلم راحت پا گذاشتم. برای منی که وقتی کتاب میبنیم ، دست و پام مثل معتادهایی که بوی تریاک بهشون میخوره میلرزه ، احمقانه ترین کار کنار گذاشتنِ نوشتن بود. انقدر حالم بد بود امروز که رفتم کتاب فروشی و هشت - نه تا رمان ایرانی کم حجم انتخاب کردم و گرفتم تا بخونم. اما هنوز یک صفحه اش رو نتونستم بخونم. وقتی میخواستم حساب کنم به فروشنده گفتم شما فروشنده نمیخواین ؟ پسره یک نگاه ِ مات و عجیبی کرد و گفت شما قبلا فروشندگی کردین ؟ گفتم نه . گفت پس چرا میخواین فروشنده بشین؟ گفتم میخوام کتاب فروش بشم. دیگه نگفتم بوی کاغذ منو مست میکنه . نگفتم مدت هاست کتاب جدیدی نخوندم و دو تا کتاب رو هی برای بار هزارم خوندم. (خرمگس و دشمن عزیز) و نگفتم که هی خوندم و هی اشک ریختم.
اولین جنایت رو خودم در حق خودم مرتکب شدم. شاید هم آموزش و پرورش ، که برای بچه های انسانی اون همه عربی گذاشته بود. زبونی که ازش بیزارم. ترجیح دادم برم دنبال یک رشته دیگه ، اما هنوز ته دلم عاشق اینم که کتاب دانشگاهم تاریخ بیهقی باشه و اسرار التوحید. داستان کنیزک و پادشاه ِ مثنوی و گذر سیاوش از آتش ِ شاهنامه سر فصل درسام باشه .
آدم وقتی مجنون میشه همه چیز رو زیر سوال میبره و من الان سوالم از خودم اینه که چرا حس کردم آدم ِ زندگی مشترک برای یک عمر هستم. برای ادم ناآرومی مثل من ، آرامش سمِّ مهلکه . سکون روانم رو به هم میریزه. به این شوشوی نابغه میگم حالم بده . میخوام برم تنهایی سفر! میگه خیلی خوبه . با مامانت اینها هماهنگ کن برین !!!!!!!!!! من نمیدونم من رو آدم حساب نکرده یا مامانم این ها رو و یا فکر میکنه من فقط وقتی اون نیست تنهام ؟!!
بدترین حس توو زندگی اینه که بخوای از خودت فرار کنی ، اما نتونی ... انقدر دلم میخواد برم یک جایی گم و گور بشم که حد نداره...
اون هم که از دست غرغرهای سر صبح من اعصابش کیشمیشی بود، میگه : میخوای بری سومالی چه غلطی کنی؟
- میخوام برم به قحطی زده هاشون کمک کنم ، سیر بشن .
آمده کنار من وایستاده ، از توو آینه زل زده ، میگه چجوری؟ خیلی جدی گفتم : میرم میگم نفری یک گاز به شکمم بزنن هر کدومشون تا یک ماه سیر ِ سیرن !
یک ربع توو خونه هرهر میخندید، از وقتی هم رفته ده بار زنگ زده حال خودم و شکمم رو پرسیده ! یعنی زن باید انقدر خوب به شوهرش انرژی بده !
----------------
*بعدا نوشت : حالا از شوخی و خنده گذشته ، کسی میدونه چجوری میشه رفت ؟ من از همون اول خیلی دلم میخواست برم ، دروغ چرا ، دلم میخواد یک نی نی از اونجا بیارم واسه خودم. هلال احمر اعزام داره ؟ کجا باید رفت ؟ هلپ می پلیز.
فکر کنم قبلا هم توضیح دادم که " کلمات " فقط ۷٪ از بار معنایی پیام رو با خودشون دارن . ۵۸٪ "حالت بدن و صورت" و ۳۵٪ هم" لحن کلام " هستش که با خودش پیام رو منتقل میکنه . یعنی نوشتن یکی ازناقص ترین راه های ارتباطی برای انتقال پیام و نه " معنا" هست . شما یک متن علمی رو بخونین متوجه میشین ، اما یک شعر رو اگر شاعر بخونه تازه متوجه میشین که چقدر با اونی که خودتون روی کاغذ خوندین فرق میکنه .
در تعریف خاطره هم لحن خیلی مهمه . اینکه ازش غم متبادر بشه یا حس تفاخر و تبختر. واقعیتش اینه که گاهی آدم برای اینکه عمق فاجعه رو نشون بده مجبوره اطلاعاتی بده که اون اطلاعات حمل بر خود ستایی و پز دادن میشه و نتیجه گرفته میشه که اون آدم مادیه. من تعریفم از آدم مادّی ، کسی نیست که پول داره ، حتی کسی هم که خیلی پول دوست داره نیست ، که پول فی نفسه نه چیز خوبیه نه چیز بد. فقط یک وسیله برای آرامش و زندگی راحت تره که اگر کسی از آرامش و راحتی بدش بیاد به توصیه ء من توو اولین بیمارستان روانی بستریش کنین. من به کسی میگم مادّی که به پول و اشیا وابستگی داره . با این تعریف هم ممکنه یک کارگر ساده که از مال دنیا یک دست لباس داره ، مادی باشه و هم یک ملیاردر که یک وسیله کوچیک به جونش بنده .
یک بنده خدایی که شما دیگه میشناسینش و بهتره اسمش رو نیارم ، یک عالم کریستال آب طلا داره . وقتی میگم یک عالم ، تصورتون رو درست کنین بی زحمت. من حتی توو بعضی از کریستال فروشیها انقدر کریستال ندیدم. یعنی واقعا در حد یک مغازه سه دهنه بزرگ کریستال داره . ولی این آدم خیلی بدبخته . چون وقتی مهمون داره توی دیس های چینی غذا خوری پذیرایی میکنه . توو بشقاب چینی شیرینی میذاره . دیس چینی و بشقاب چینی مشکلی نداره ، اما برای کسی که اون همه کریستال داره و تمام زندگیش نازیدن به تعداد بوفه هاشه ، یعنی فاجعه . یعنی اخر ِ گدا مسلکی. یعنی ته ِ وابستگی. من به اون آدم میگم مادی.
یک چیزی هست به اسم :" Life Style" یا " سبک ِ زندگی" . این لایف استایل دقیقا همون چیزیه که آدم ها رو متفاوت میکنه و میشه این طوری گفت که باعث تفاوت فرهنگی و رفتاری میشه یا اینکه خودش ار تفاوت های فرهنگی و رفتاری و نُرم ها نشاءت میگیره . اگر کسی عادت داره برند بپوشه و یا عادت نداره پول الکی به یک مارک بده ، دقیقا به اون لایف استایله و اون نُرم ها برمیگرده .اینکه بخواهیم آدم ها رو با لایف استایلشون قضاوت کنیم و به کسی که در چهارچوب های ما نمیگنجه بگیم " مادی" ! بدون اینکه تعریفی برای اون مادّی بودن بدیم ، یک کم بی انصافیه .
من مادی بودن رو با وابستگی میسنجم. وابستگی هم کاملا مشخصه . اولین بار که اینجا رو دیدم ، کلی ذوق کردم. به نظرم ایده هیجان انگیزی بود، تصمیم گرفتم من هم شرکت کنم. اما یک چیز خیلی عجیب رو متوجه شدم. من هرچی ، هرچی دنبال چیزی گشتم که برام ارزش بردن داشته باشه به نتیجه ای نرسیدم. تنها چیزهایی که حتما و قطعا میبرم ، دو تا از عینک های آفتابیمه ، کرم ضد آفتاب ، یک عطر، حلقه ازدواجم، و نشان یادبود دانشگاه تهرانه و جعبه نامه هام ، که نامه هاییه که از اول زندگی دریافت کردم. از دوست و آشنا . همین . نه حتی لپ تاپ و نه حتی شناسنامه . به نظرمن خیلی هیجان انگیزه که بتونی گذشته و اسم و رسمت رو دور بندازی و خودت باشی و خودت. اینکه حتی عکس هام جزو بردنی هام نیست ، اینه که نمیخوام یک عمر اسیر حسرت زیبایی و جوونی برباد رفته ام باشم . اون طوری مجبورم بپذیرم که ،thas 's it. همینه که هست . خودمم و خودم با همین چهره فعلی . دیگه از زیر سایه گذشته رها میشم.
کلا این متن نتیجه نداره . فقط خواستم بگم که اونقدرها هم که این کلمات ناتوان نشون میدن مادی و در قید و بند دنیا نیستم. بنده هم مثل شیخ اجلّ معتقدم که " بنده ء آنی که در بندِ آنی" و طبعا هیچ علاقه ای ندارم که بنده و عبد و عبیدِ ظرف و ظروف و تیر وتخته باشم.
*تیتر مطلب اسم اون سایته ، البته با ترجمه من .
**لینک های همه درست شد؟ بعضی ها لینکن ولی اسمشون اینجا نیست . چراااااااا؟؟؟؟؟؟؟
من بر خلاف خیلی ها که دغدغه ء نجات مجرمین و داعیهء بخشش رو دارن ، به شدت رادیکال فکر میکنم. یعنی معتقدم که زدی ضربتی ، ضربتی نوش کن ! من به پشیمونی هیچ مجرمی موءمن نیستم. من باور ندارم که در عصر جدید ، از مجرم های جدید، یک ژان وال ژان جدید زاییده میشه . من ژاوری ام که معتقدم جای هر مجرمی گوشه یک زندان کثیف و نموره .
و البته که جرم تعریف داره ،و در تعریف جرم و در تقسیم بندی زندان ، جایی برای جرم سی. یا ۳۰ و بخش مخصوص به اون وجود نداره .
یک متن خیلی طولانی نوشته بودم در مورد اعدام قاتل مرحوم داداشی که به لطف بلاگفا پرید و دیگه حسش نبود که بخوام دوباره بنویسم. اونجا هم گفتم که خوشحالم که خانواده مرحوم داداشی به مزخرفات کسایی که میخواستن با علم کردن روحیه پهلوانی و بخشش ایشون ، از خانواده اش عفو بگیرن ، گوش ندادند. توجیهشون هم این بود که اون قاتل فقط ۱۷ سالش بود. ولی من معتقدم کسی که توو ۱۷ سالگی با افتخار میره برای مامانش تعریف میکنه امروز یکی از قویترین مردای ایران رو کشتم ، در ۲۷ سالگی نه تنها با یادآوری این خاطره دچار اندوه نمیشه ، که میشه برگ ِ زرین قتل ها و افتخاراتش. من به شمردن جوجه ها آخر پاییز معتقد نیستم ، من معتقدم " سالی که نکوست از بهارش پیداست " .
اما در مورد متجاوزان باغ خمینی شهر، ضمن اینکه بسیار خوشحالم که اعدام شدن، اما معتقدم این جوان ها که میانگین سنیشون ۲۳ ساله ، خودشون معلول بودند و هنوز عاملان واقعی این جنایت و جنایات مشابه اعدام نشدن.
عاملان واقعی کسایی هستن که هییییییییییییییچ برنامه ای برای ۲۳ ساله های این مملکت ندارن. برای کسانی که ابتدای راه جوونی هستن و نمیدونن با اون همه هوس و غریزه و انرژی و شور چکار کنن. نه کاری هست و نه باری و نه در آمدی و به تبع اون نه زندگی ای.
من این روزها هراس و ناامنی رو با گوشت و خونم تجربه کردم و میکنم ، و شاید کسی که این حس رو لمس نکرده باشه نفهمه چرا این همه خوشحالم از اجرای این احکام. اما هنوز معتقدم عامل اصلی کس دیگری و جای دیگریست .
بعد خونه اش تمییییییییییییز و با سلیقه . همه چی ست و خوشگل و حسابی. گفت من ده ساله تنها زندگی میکنم. همه چی خیلی خوب بود. الان دچار یاس فلسفی شدم که چرا این شوشو حتی نمیدونه ماشین لباسشویی چطوری روشن میشه !!
تاپیک امشبمون هم دوست دختر یکی از دوست ها بود که آورده بود معرفیش کنه . هرکی میدید اول یک سکته ناقص میزد! یکی از دوست های شوشو میگفت من فکر کردم فلانی داشته میامده اینو سر راه سوارش کرده آورده . در این حد تابلو بود. دختره سیگار با سیگار روشن میکرد، توو جمعی که هیچ کدوم از مردها اهل دود و دم نیستن. بعد به طرز تابلویی صاحب خونه چشمش رو گرفته بود و هی دور و بر اون میپلکید ، صاحب خونه هم ماخوذ به حیا! جوکی شده بود.
بعد فکر کنین یک آدم تپل هم وزن من ، میگفت من مربی باشگاه بدنسازی ام ! خلاصه که نمردیم و با یک خانم نامناسب توی یک مجلس بودیم ! البته خوشبختانه چون هنوز دوست پسر محترم رو به بابا جانشان معرفی نکرده بودن ، مجبور شد ده شب بره خونه !
*امشب با خانم های مجلس یک چیز بامزه فهمیدیم. مردها بچه هایی اند که بزرگ میشن و دنبال موقعیتن که شرارت هاشون رو بیرون بریزن. امشب جلوی ما یک مشت مهندس درست و حسابی که همشون مدیرهای ارشد سازمان های خودشون - که اتفاقا شرکت های خیلی کله گنده ای ان - نبودن. چند تا پسر تخس مدرسه ای بودن که ریخته بودن وسط و داشتن شیطنت میکردن. کل رقصشون هم ادای اون دختره بود. تازه فهمیدیم تَکلُف و رسیدگی بیش از حد مهمونی رو سخت میکنه . امشب میزبان همه چیز رو چیده بود و جالب بود بدون اینکه حتی یکبار تعارف کنه خودمون از همه چی خوردیم و خیلی هم خوردیم. ساعت ۱۲ شب هم بعد از کلی آتیش سوزوندن ، گفت اگر میشه خانم ها غذا رو بکشن. قرار شد یک ریوایز اساسی توی مهمونی هامون بکنیم. توصیه من هم اینه که مهمونی رو اسون بگیرین. به همه بیشتر خوش میگذره .
خلاصه که امشب مهمون دارم و هیچ کاری هم نکردم. نه خونه تمیزه و نه غذا پختم. صبح رفتم میدون با داییش و زنداییش و خرید کردم! - چی فکر کردین! من یک فندقی ام که با مهمون میرم خرید واسه شام شبی که میخوام بدم بخورن!- خانم های خونه دار. من دستور جوجه چینی یادم رفته . تخم مرغ داره یا نداره ؟ من فقط ماء الشعیر و نشاسته ذرتش یادمه.
*دو سه هفته پیش تخم مرغمون تموم شد ، به شوشو گفتم بگیره ، دو روز یادش رفت . منم زنگ زدن سوپر آوردن یک شونه ، همون شب اونم یک شونه خرید آورد. اون شب کلی غرغر کردم . ولی الان هی میرم در یخچال رو باز میکنم با لبخند به گنج ِ پنهانمون نگاه میکنم. فکر کن ! تخم مرغ شونه ای ۱۰۵۰۰!!! یعنی فردا پس فردا منوی البرز و نائب ، نیمروی دو تایی هم اضافه میشه!
**مامانم این ها دارن میرن سفر. یک کم خیالم راحت میشه . هفته دیگه هم یک فکری میکنم برای کار فول تایم. ولی تا مامان و بابا جاشون امن نباشه من نمیتونم ذهنم رو آزاد کنم برای تصمیم گیری درست.
*** جمعه انشالله لینک ها رو درست میکنم. قول فندقانه .
**** اینجا رو هم ببینین. واسه تمدد اعصاب خوبه ! ![]()
چند تا پیشنهاد کاری خیلی خوب شده بهم. بعد من الان سر یک هزار راهی ام. دیگه از دو راهی و چهار راه گذشته . اول اینکه به شدت حوصله ندارم. یعنی من وقتی به ۶ سال یا ۷ سال پیش همین موقع ها فکر میکنم ، از تصور اون همه انرژی مخم سوت میکشه . واقعا من بودم؟ من بودم که سه جا کار میکردم که یادم بره چی به سرم آمده ؟ بعد عمرا اگر کسی حدس میزد توو دلم چی میگذره، انقدر که خوددار بودم. اون همه انرژی و صبر کجا رفته ؟ جالبه که خود خواهره پاشده رفته سفر و همه رو به تخم شوهر عوضیش حواله داده و من دارم به جای اون حرص میخورم و پیر میشم.
نمیدونم برم سرکاریا نه! شوشو هم تو این موقعیت داره کار عوض میکنه . بعد یک شرکت زده من ِ نگون بخت رو کرده مدیر عامل! صبح به صبح یک عالم غر میزنه به سر من ، مطمئن که شد روز من گند خورد بهش و الان که بره میشینم گریه کردن ، خیالش راحت میشه خداحافظی میکنه میره !
دو بار وقت گرفتم دکتر گوارش هی عقب افتاده . رفتم آزمایش دادم برای غددم ، بعد جواب آزمایش هام رو گم کردم! نمیدونم بنشینم درس بخونم برای دکترا! برم سرکار! یک بزغاله بزایم بذارم جلوی پدرشوهره که نگران نسل تحفه اشه که مقطوع نشه! پاشم جمع کنم برم خارج و بی خیال خانواده خودم و خودش و خانواده اش بشم... دقیقا الان چکار کنم ؟
*خبرمرگم دلم رو به یک چیزی خوش کرده بودم و به هوای اون داشتم وزن کم میکردم. ۴.۶۰۰ کم کرده بودم که اتفاقای مزخرفی رخ داد و دوباره سیر صعودی در پیش گرفتم. الان .۲.۸۰۰ چاق شدم. با چه رویی توی صورت دلخوشی ام نگاه کنم ؟
**۲۵ سالگی ، بهترین سال زندگی من بود و ۳۰ سالگی گند ترین و مزخرف ترین. خوشحالم که ۲۸ روز دیگه تموم میشه .
آزمایشی چندین سال پیش انجام شد که در اون افرادی رو به دستگاهی که تحریکات مغز رو ثبت میکرد وصل کردند و اون ها رو در یک بازی کامپیوتری تیمی شریک کردند. بعد بطور ناگهانی سایر افراد تیم ، ارتباطشون رو با افراد تحت آزمایش قطع کردن و اونها رو در بازی نادیده گرفتن. نتیجه بسیار حیرت آور بود. مرکزی که در مغز افراد تحریک شده بود، مرکز " درد" بود.
یعنی وقتی شما دستتون رو با چاقو میبرین ، همون قدر درد رو واقعی حس میکنین که دوستی روش رو از شما برمیگردونه . دردِ خوردن به دیوار همون قدر شدیده که حرف نامناسبی میشنوین .
شاید با دونستن نتیجهء بالا ،بشه به این نتیجه رسید که " دل شکستن " فقط مفهومی انتزاعی از رنج روحی نیست ،که واقعا وجود داره ، که درد داره ، که میشه حسش کرد ، فقط اینکه دردیه که با هیچ مسکنی خوب نمیشه . که هیچ قرصی وجود نداره که دردِ واقعی ِ دل رو خوب کنه . که تنها دوای دل ِ شکسته ، یک آغوش مهربون و گوش ِشنوا برای شنیدن دردهای سرریز شده است .
کاش بدونیم که هر نگاه ، هر حرکت چشم و دست ، هر حرف ، هر جمله ، هر خنده ، پشت خودش یک دنیا معنی داره که اگر حتی ذره ای ازش انرژی منفی ساطع بشه ، ما مسئول ِ تحریک بخش ِدرد مغز طرف ِ مقابل و حس ِ دلشکستگیش هستیم.
من از اون آدم هایی ام که خرید حالم رو خوب میکنه . عاشق خرید خنزر پنزرم. امروز با زن دایی شوشو رفتیم بازار بزرگ. خوش گذشت . اون بنده خدا که اول بازار یک قالب دسر خرید و تمام. من اول دو تا قالب خریدم بعد دیدم یک مدل دیگه امده ، دوباره خریدم . هرچی خرت و پرت رسید دم دستم گرفتم. یک جام بامبو برای دوستم خریدم با چند تا شاخه بامبو. چند تا گل ارکیده برای روی میز ناهار خوری. بعد رفتیم یک جا یک گل سینه دیدم خیلی خوشگل بود. گفتم چند؟ گفت ۵ تومن . کلی ذوق مرگ شدم. میگم آقا اون رو میخوام. گفت خانم ما فقط عمده فروشی داریم. کمترین تک فروشیمون نیم جینه . من هم خیلی خونسرد و در مقابل دیدگان متعجب زندایی شوشو و آقاهای فروشنده ، نیم جین گل سینه خریدم! الان انقدر خوشحالم. البته به قول شوشو مال دو دقیقه است ذوق ِ تو! الان یک فندق ام که مدل به مدل گل سینه های خوشگل داره .
جای شما خالی ناهار رو هم شرف الاسلامی زدیم به بدن ، مهمون من. خوش گذشت حسابی. واقعا احتیاج داشتم به چند ساعت ریلکسیشن روح که یادم بره چه خبره دور و برم.
حوصله کنم عکس گلم و گل سینه هام رو میذارم.
*فندق نوشت : هرچقدر آدم بخواد بخنده و وانمود کنه که همه چیز خوبه، خودش رو که نمیتونه گول بزنه. یک حفره عمیق توی قلبمه که میسوزه . دعا کنین فقط.
**مدیر نوشت : وقتی میخواین خریدهاتون رو حلال کنین و منطقی برای پِردادن ِ دویست و خرده ای پول بی زبون پیدا کنین ، دو تا زیرپوش واسه شوهره بخرین ، بعد هرچی هی بپرسه چی خریدی و چقدر خرج شد ، اول بگین دو تا زیرپوش واسه تو ! دوتا زیر پوش و یک کم خرده ریز! خوووووب جواب میده !
بی پناهم خسته ام تنها، به دادم میرسی؟
گرچه آهو نیستم، اما پُر از دلتنگیم
ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانهء زهرا به دادم میرسی ؟
*سخنرانی استیو جابز در دانشگاه استنفوردسال ۲۰۰۵
-من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغالتحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاههای دنیا درس میخونید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. اما امروز میخواهم داستان زندگیمو براتون تعريف كنم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستانه...
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگیه.. .
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خوام براتون بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود منو تو لیست پرورشگاه قرار بده که یک خانواده منو به سرپرستی قبول کنه.
اون شدیداً اعتقاد داشت که منو یک خانوادهاي كه تحصیلات دانشگاهی دارند، باید به فرزندی قبول کنند و همه چیز رو برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که منو بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمیخواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند.
این جوری شد که كه نصف شب یک تلفن به پدر و مادر فعلی من شد و ازشون پرسيدند که آیا حاضرند منو به فرزندی قبول کنند یا نه و اونا گفتند که حتماً.
مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان رو هم تموم نکرده. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خوندگی منو امضا کنه تا اینکه اونا قول دادند که منو وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.
این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در اون موقع اطلاعاتم کم بود، دانشگاهی رو انتخاب کردم که شهریه ی اون تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و منم پسانداز عمر پدر و مادرم رو به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج میکردم.
بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایدهی چندانی برام نداره. هیچ ایدهای درباره اينكه میخواهم با زندگیم چي کار کنم و دانشگاه چه جوری میخواد به من کمک کنه نداشتم و به جای اینکه پسانداز عمر پدر و مادرم رو خرج کنم، ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست میشه.
اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه میکنم میبینم که یکی از بهترین تصمیمهای زندگیم بوده. لحظهای که من ترک تحصیل کردم به جای اینکه کلاسهایی رو برم که به اونا علاقهای نداشتم شروع به کارایی کردم که واقعاً دوسشون داشتم. زندگی در اون دوره خیلی برای من آسون نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستام می خوابیدم و قوطیهای خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس میدادم که با اونا غذا بخرم.
بعضی وقتها هفت مایل پیادهروی میکردم که یه غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذاهاشون رو دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونیم تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربهی گرانبها شد. کالج رید اون موقع یکی از بهترین تعلیمهای خطاطی رو تو کشور میداد. تمام پوسترای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی میشد و من رفتم سر اين کلاسای خطاطی.
سبک اونا خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از اون لذت میبردم. امیدی نداشتم که کلاسای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آیندهی من داشته باشن ولی ده سال بعد از اون کلاسا موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاشو طراحی میکردیم\ تمام مهارتای خطاطی من دوباره تو ذهنم برگشت و من اونا رو در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونتای کامپیوتری هنری و قشنگ بود.
اگر من اون کلاسای خطاطی رو اون موقع بر نداشته بودم، مک هیچ وقت فونتای هنری الآن رو نداشت. هم طور چون ویندوز طراحی مک رو کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونتا رو نداشت. خب میبینید آدم وقتی آینده رو نگاه میکنه شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشه ولی وقتی گذشته رو نگاه میکنه متوجه ارتباط این اتفاقا میشه. بنابراين یادتون نره شما باید به یه چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتون، به سرنوشتتون و به زندگیتون.
این چیزیه که هیچ وقت منو ناامید نکرده و خیلی تغییرات تو زندگی من ایجاد کرده...
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکسته...
من خوشحالم که چیزایی رو که دوسشون داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم شرکت اپل رو توگاراژ خونهی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم. ما خیلی سخت کار کردیم و ظرف ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهار هزار نفر کارمند داشت. ما جالبترین مخلوق خودمون رو به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از دراومدن مکینتاش وقتی که من فقط سیساله بودم، هیأت مدیرهی اپل منو از شرکت اخراج کرد.
چه جوری یک نفر میتونه از شرکتی که خودش تأسیس كرده اخراج بشه؟ خیلی ساده... شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری رو که فکر میکردیم توانایی خوبی برای ادارهی شرکت داره استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه بعد از یکی دو سال من در مورد استراتژی آیندهی شرکت با اون اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از اون حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس میکردم که کل دستاورد زندگیم رو از دست دادم. حدود چند ماهی نمیدونستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگه جام در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی تو وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوسش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من اون موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقاي زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. اون دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارقالعاده آشنا شدم که بعداً با اون ازدواج کردم.
پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن تو دنیا ست. تو یک سیر خارقالعادهی اتفاقات، شرکت اپل نکست رو خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی رو شروع کردیم. اگه من از اپل اخراج نمیشدم شاید هیچ کدوم از این اتفاقات نمیافتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض میدند ولی مریض واقعاً به اون احتیاج داره. بعضی وقتا زندگی مثل سنگ توی سر شما میکوبه ولی شما ایمانتونو از دست ندید. من مطمئنم تنها چیزی که باعث شد من در زندگیم همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری رو انجام میدادم که واقعاً دوسش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگه...
هفده ساله بودم كه یک جایی خوندم هر روز جوری زندگی کنید که انگار اون روز آخرین روز زندگیتونه... از كجا معلوم، شاید یک روز این اتفاق بيفته. این جمله روی من تأثیر خودشو گذاشت و از اون موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه میکنم از خودم میپرسم اگر امروز آخرین روز زندگیم باشه بازم کارایی رو که امروز باید انجام بدم، انجام میدم یا نه؟
هر موقع جواب این سؤال نه باشه من میفهمم تو زندگیم به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن اینکه بالآخره یک روزی من ميميرم به یک ابزار مهم برای من تبدیل شده بود که کمک ميکرد خیلی از تصمیمای زندگیمو بگیرم چون تموم توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.
حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقهی صبح بود که منو معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعدهی من تشخیص دادند. من حتی نمیدونستم لوزالمعده چی هست و کجای آدمه ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمانه و من بیشتر از سه ماه زنده نمیمونم. دکترا به من توصیه کردن به خونه برم و اوضاع رو، رو به راه کنم. منظورشون این بود که برای مردن آماده بشم و مثلاً چیزهایی که قرار بود ده سال بعد به بچههام بگم، در مدت سه ماه به اونا یادآوری کنم. این به این معنی بود که بايد برای خداحافظی حاضر بشم. من با اون تشخیص تموم روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند.
اونا یک آندوسکوپ توی حلقم فرو کردند که از معدهم میگذشت و وارد لوزالمعدهم میشد.
همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه رو زیر میکروسکوپ گذاشت بیاختیار زد زير گريه. بعد گفت که سرطان من یکی از کمیابترین نمونههای سرطان لوزالمعده است و قابل درمانه. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگیه. هیچ کس دوست نداره که بمیه حتی اونایی که میخوان بمیرند و برن به بهشت. ولی با این وجود مرگ يك واقعیت مشترک تو زندگی همهی ماست.
اصلاً شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشه چون باعث ایجاد تغییر و تحول ميشه.
مرگ کهنهها رو از میون بر میداره و راه رو برای تازهها باز میکنه. یادتون باشه که زمان شما محدوده، پس زمانتون رو با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیفتید و هیچ وقت نذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما رو خاموش کنه و از همه مهمتر اینکه شجاعت اینو داشته باشید که از احساس قلبیتون و ایمانتون پیروی کنید.
موقعی که من همسن شما بودم یک مجلهی خیلی خوندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر میشد که یکی از پرطرفدارترین مجلههای نسل ما بود. این مجله مال دههی شصت بود، موقعی که هیچ خبری از کامپیوترای ارزونقیمت نبود و تموم این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست میشد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشه. اواسط دههی هفتاد اونا آخرین شماره کاتالوگ کامل زمین رو منتشر کردند.
اون موقع من سن الآن شما رو داشتم كه آخرين شماره اين مجله در اومد. روی جلدش يك عکس از صبح زود از يك منطقهی روستایی کوهستانی بود. از اون جاهايي که شما ممکنه برای پیادهروی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر اون عکس نوشته شده بود:
stay hungry stay foolish
(مشتاق بمانيد، احمق بمانيد)
این پیام خداحافظی اونا بود وقتی که آخرین شماره رو منتشر میکردند:
stay hungry stay foolish
این آرزوییه که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغالتحصیلی شما هم براتون آرزو ميكنم:
stay hungry stay foolish
(مشتاق بمانيد، احمق بمانيد)
When you set greater goals you will face greater challenges. People may criticize you; family and friends may descend upon you; strangers will try to discourage you. You have to leverage your mind to handle these situations, maintain your focus and enjoy the process. No matter what your situation in life at the present time, you can change your future in a moment, with one powerful action. Each action or non-action is taking you towards a conclusion, a goal. Remember, you are always heading towards goals. Question is: Whose? We are designed to set and achieve goals with the content of our lives being the wonders we observe along the way. The ultimate quest has no ending, and that fact gives it incredible value. The true value is not what we get, but what we become along the way. We journey to a goal, and then realize the journey is the goal.
Neal Benn
نور به قبر اونی بباره که گفت اول فکر جاشو بکن بعد منار بدزد! بدبخت شدم رفت !
دوم اینکه من فکر کنم به زبان ِ فارسی سلیس و صریح و زبان رسمی کشور گفتم که هر سه تا پست یکیه در واقع و با رمزهای متفاوت. چون یادم نبود به کی کدوم رمز رو دادم با تمام رمزهایی که تا امروز داشتم گذاشتم. نگین من یکی رو دیدم اون دو تا رو ندیدم که آب و روغن قاطی میکنم.
سوم اینکه ملالی نیست جز تب ِ بسیار بالا که هیچ جوره پایین نمیاد!
چهارم هم اینکه دیشب مارگزیده میخوندم که دیدم جناب نقطه آپ کرده اند بعد مدت های مدید. توو این بلبشویی که یک عده وبلاگ های زرد دارن و عکس خودشون رو میذارن !
و از مادر شوهر و خواهر شوهر مینویسند، خوندن نوشته های خوب مثل شربت توو بیابون میچسبه . از دست ندین .
*فندق نوشت : اینجا رو هم بخونین حتما حتما. در ضمن جناب نقطه هم دچار مشکل فیلِ خیس گرفتگی اند. بی زحمت با فیل کش برین .
** التماس نوشت : شما رو به جان هرکس دوست دارین این دو خط رو بخونین بعد برین رمزی ها رو ببینین. بخدا من الان دلم میخواد موهام رو بکنم از دست شماها. این سه تا پست یکیه !!!!! فقط کامنت ها رو بخونین تا درک کنین من چی میگم. این بجز اون خصوصی هاییه که گفتن چرا به ما بقیه رمز ها رو نداری بقیه عکس ها رو ببینیم ! ![]()
*توضیح نوشت : رمزی نوشتن یعنی چیزی هست که با نهایت احترام به تمام دوستان، عده خاصتری میتونن بخونن ، اون عده خاص هم منطقا خونشون رنگین تر نیست و گوش و دم اضافه ندارن. فقط صمیمی تر هستن و بهرحال شده حتی یکبار چیزی نوشتن. بارها شده توو نت گردی هام به وبلاگ هایی رسیدم که حتی اسمشون رو نشنیدم اما دو تا وب های من ، اینجا و قبلی و حتی وب الف رو لینک داشتن. این میشه خواننده خاموش. خیلی از دوست های من هم در اینجا ووبلاگ ندارن و ایمیل میذارن اما بالاخره یکباری ابراز وجود کردن.
در کمال شرمندگی من به کسی که میگه خواننده خاموشم و ۱۰۰ تا لینک داره و من جزوشون نیستم ، نمیتونم رمز بدم. خیلی ها هستن من لینکشون نیستم اما کامنت گذاشتن و میدونم اینجا رو میخونه ولی دلش نخواسته لینک کنه به هر دلیلی، اونها هم از نظر من میتونن رمز داشته باشن، من کسایی که خودم یادم باشه رو رمز میدم ، یادم رفت هم خودشون بگن .
در ضمن ته تهش اصلا پست مهمی نیست . تمثال فندقی ماست که دیدنش کفاره داره . نبینین شب راحت تر میخوابین. باور کنین.
**فندق نوشت : لطفا بعد از دریافت رمز هم کامنت بگذارید. مالیات ندارد ! یعنی هنوز ندارد!
میگن آدم به امید زنده است . قهرمان پروری های هالیوود و خلق ِ شخصیت هایی مثل بتمن و سوپرمن و اسپایدرمن ، ناظر به همین غریزه ان. نیاز به داشتن ِ امید به بودن ِ کسی که درست سرِ بزنگاه میرسه و تو رو از بدبختی و مرگ نجات میده . ما به منجی غایب اعتقاد داریم و اونها برای خودشون خلق میکنن . من هم برای خودم داشتم ، من هم بابام رو همون سوپرمنی میدونستم که هرگز اشتباه نمیکنه و هرکاری رو میتونه به بهترین نحو انجام بده . آدمی که همه جوره قبولش داشتم ، و توو هرچیزی باهاش مشورت میکردم.
عشق من به بابام برخلاف خیلی ها که با طعنه بارها بهمون گفتن که شماها باباتون رو عابر بانک میدونین ، ربطی به پول نداره . من بابام رو به عنوان بابا دوست دارم و عاشقشم. عاشق شوخیهای گاها" بی مزه اش و عاشق جک های طولانیش که تا آخرش برسه اولش رو یادت رفته . و عاشق ِ دخترگلم گفتن هاش و اینکه هروقت میپرسی خوشگل شدم میگه خوشگلترین بودی. بابا هرچی که باشه پدریه که میشه به بودنش و داشتنش افتخارکرد. از اینکه بری و بگی دختر آقای فلانی هستم و همه بابات رو به خَیِر بودن و مردم دار بودن بشناسن.
اما ، اما این مدت و بعد تمام اتفاقاتی که افتاد ، دیگه بابا برای من قهرمان و منجی نیست ، دیگه سوپرمنی که میتونم امیدوار باشم بیاد و بغلم کنه و از مهلکه به در ببره نیست. دیگه نمیتونم اعتماد کنم به کسی که انقدر راحت اشتباه میکنه و اشتباهات سنگین و استراتژیک . مجبورم بپذیرم بابای من هم مثل بقیه است و این پذیرفتن ، یعنی دنیای بی قهرمان و اسطوره .
یعنی دنیای بی امیدی که میدونی توو سختی ها تنهایی و کسی نیست پشتت . و کسی چه میدونه چقدر سخت ِ نفس کشیدن توو هوای کثیفی که میدونی هیچ اَبَرمردی پشت ابرهای سیاهش نیست ! و چقدر سخت ِ زندگی توو دنیای بی اسطوره . چقدر سخت...
شاخ درآوردم. گفتم خانم دکتر؟ گفت بله . گفتم مگه دکتر فلانی نیستن ؟ گفت ایشون چند دقیقه پیش رفتن. مگه شما مشکل زنان ندارین ؟ قیافه ام دیگه رسما شبیه علامت سوال شد. به شوشو نگاه کردم که سرخ شده بود و داشت سقف رو نگاه میکرد. میگم تو گفتی دکتر زنان ؟ میگه هوم ! گفتم واسه چی؟ من دست و پام درد میکنه و قلبم تیر میکشه ربطی به مشکل زنان داره ؟ مِن مِن کرده ، میگه آخه گفتم شاید حامله باشی! بچه لگد(اقا لغت؟ لَقت ؟ لقط؟ لغط ؟ ) میزنه درد داری!
یک صندلی همون بغل بود ، نشستم روش به خندیدن . از شدت درد نمیتونستم تکون بخورم ، و از شدت خنده هم نفسم بالا نمی آمد و خلاصه وضعی بود. منشی هم فکر کنم کل خستگی روزش در آمد انقدر خندید. یک کم که آروم شدم ، گفتم خانم از خانم دکتر عذر خواهی کنین. همسر من متوجه درد من نشدن . و آمدیم بیرون .
حالا با اون حال ِ من میگه شام بریم بیرون. من هم چون روزش دو تا جلسه مهم داشت و میدونستم کلی حرف داره گفتم باشه . رفتیم سمت خانه کوچک و یک ساعتی هم بیرون نشستیم و حرف زدیم تا جا خالی بشه و بریم شام بخوریم.
الان روحا" بهترم ، اما هنوز درد جسمی هست که اونم میگذره، پس ملالی نیست جز دوری دوستان و یک نی نی که بذارم جلوی الف و بگم بیا این بچه ات ! خفه کردی منو !
از ۱۵ سالگی دچارشم ، البته اولش استئوآرتریت مزمن بود. اون موقع چون مثل ماهی یک سره توو آب بودم و باید با توری از استخر در می اوردنم ، بعد شب جلوی پنجره میخوابیدم و پنجره باز ، این طوری شد. بعدا کمتر استخر رفتم ، اما چون مثل حمال ها یک سره در حال جابجایی وسائلم ، هر از گاهی عود میکنه .
بعد من التهاب غدد لنفاوی مزمن هم دارم. اول ها فقط گلوم بود، بعد زد به همه جا. وقتی حرص میخورم ، یا شوک ناگهانی ، دچار ورم مفاصل و احتباس لنف میشم- این ها دو تا مرض مجزاست ها- . خلاصهء این مزخرفات اینه که من الان ده روزه درد دارم و دیگه متاسفانه طاقت فرسا شده . دلیلش هم علاوه بر بدو بدوهای خودم ، دُرفشانی ِ مامانش بود. هفته ء پیش یک مزخرفی گفت که حس میکنم اگر یکبار دیگه ببینمش خودم خفه اش میکنم و برای همین بسیار بسیار بسیار بسیار مراقبم که فِیس توو فِیس نشیم.
مثل معتادها هی ژلوفن و بروفن فرستادم پایین و دیکلوفناک و آلودون فرستادم بالا! اگر این روزها برای کسی کامنت نگذاشتم ببخشید. دردم خیلی زیاده . همتون رو خوندم. یک عالمه تبریک تولد هم بدهکارم. زیاد مینویسم هم چون حرف زدن برام مُسکنه . دعا کنین یا بمیرم یکهو یا خوب بشم. واقعا کم آوردم دیگه .
چقدر خاطره دارم با این اهنگ . خاطره روزهای اول مدرسه که با بابا میرفتم و از رادیو این پخش میشد. خاطره موقع پیاده شدن که بابا بوسم میکرد و میگفت : دختر گلم موفق باشه . خاطره دیدار با دوست ها و همکلاسی های قدیمی. خاطره هیاهوی اولین زنگ تفریح های سال. سرِ صف " از جلو نظام " ها و " الله اکبر" ها.
*میخواستم یک خاطره از مدرسه رفتنم بنویسم ، دیدم انقدر بچه مثبت بودم هیچ خاطره بخصوصی ندارم. شماها اگر خاطره بانمک دارین ، مخصوصا از دوران دبستان ، بنویسین . این روز اول مهری یک کم نوستالژیمون بالا بره .
** دیشب پیشنهاد داد صبح صبحانه بریم بیرون . کلی سرِ اینکه کجا بریم بحث کردیم ، قرار شد صبح تصمیم بگیریم. من ۱۱ بیدار شدم، اون ۲ بعد از ظهر! یک چایی تلخ خوردیم و بعد ناهار! یعنی اصلا کلا صبحانه نخوردیم ! یک همچین زن و شوهری هستیم ما !
*** بهش میگم خیلی چاق شدم ؟ میگه نه عزیزم. تو خوش هیکل ترین زن دنیایی!!! یکی بیادمنو بگیره با سلیقه ء این مرد!!!!!