رویاهای یک الف
شاخ درآوردم. گفتم خانم دکتر؟ گفت بله . گفتم مگه دکتر فلانی نیستن ؟ گفت ایشون چند دقیقه پیش رفتن. مگه شما مشکل زنان ندارین ؟ قیافه ام دیگه رسما شبیه علامت سوال شد. به شوشو نگاه کردم که سرخ شده بود و داشت سقف رو نگاه میکرد. میگم تو گفتی دکتر زنان ؟ میگه هوم ! گفتم واسه چی؟ من دست و پام درد میکنه و قلبم تیر میکشه ربطی به مشکل زنان داره ؟ مِن مِن کرده ، میگه آخه گفتم شاید حامله باشی! بچه لگد(اقا لغت؟ لَقت ؟ لقط؟ لغط ؟ ) میزنه درد داری!
یک صندلی همون بغل بود ، نشستم روش به خندیدن . از شدت درد نمیتونستم تکون بخورم ، و از شدت خنده هم نفسم بالا نمی آمد و خلاصه وضعی بود. منشی هم فکر کنم کل خستگی روزش در آمد انقدر خندید. یک کم که آروم شدم ، گفتم خانم از خانم دکتر عذر خواهی کنین. همسر من متوجه درد من نشدن . و آمدیم بیرون .
حالا با اون حال ِ من میگه شام بریم بیرون. من هم چون روزش دو تا جلسه مهم داشت و میدونستم کلی حرف داره گفتم باشه . رفتیم سمت خانه کوچک و یک ساعتی هم بیرون نشستیم و حرف زدیم تا جا خالی بشه و بریم شام بخوریم.
الان روحا" بهترم ، اما هنوز درد جسمی هست که اونم میگذره، پس ملالی نیست جز دوری دوستان و یک نی نی که بذارم جلوی الف و بگم بیا این بچه ات ! خفه کردی منو !