این روزها خیلی تلخ و بی حوصله ام و شرمنده که جایی جز اینجا ندارم برای خالی کردن این همه تلخی.

چند تا پیشنهاد کاری خیلی خوب شده بهم. بعد من الان سر یک هزار راهی ام. دیگه از دو راهی و چهار راه گذشته . اول اینکه به شدت حوصله ندارم. یعنی من وقتی به ۶ سال یا ۷ سال پیش همین موقع ها فکر میکنم ، از تصور اون همه انرژی مخم سوت میکشه . واقعا من بودم؟ من بودم که سه جا کار میکردم که یادم بره چی به سرم آمده ؟ بعد عمرا اگر کسی حدس میزد توو دلم چی میگذره، انقدر که خوددار بودم. اون همه انرژی و صبر کجا رفته ؟ جالبه که خود خواهره پاشده رفته سفر و همه رو به تخم شوهر عوضیش حواله داده و من دارم به جای اون حرص میخورم و پیر میشم.

نمیدونم برم سرکاریا نه! شوشو هم تو این موقعیت داره کار عوض میکنه . بعد یک شرکت زده من ِ نگون بخت رو کرده مدیر عامل! صبح به صبح یک عالم غر میزنه به سر من ، مطمئن که شد روز من گند خورد بهش و الان که بره میشینم گریه کردن ، خیالش راحت میشه خداحافظی میکنه میره !

دو بار وقت گرفتم دکتر گوارش هی عقب افتاده . رفتم آزمایش دادم برای غددم ، بعد جواب آزمایش هام رو گم کردم! نمیدونم بنشینم درس بخونم برای دکترا! برم سرکار! یک بزغاله بزایم بذارم جلوی پدرشوهره که نگران نسل تحفه اشه که مقطوع نشه! پاشم جمع کنم برم خارج و بی خیال خانواده خودم و خودش و خانواده اش بشم... دقیقا الان چکار کنم ؟

*خبرمرگم دلم رو به یک چیزی خوش کرده بودم و به هوای اون داشتم وزن کم میکردم. ۴.۶۰۰ کم کرده بودم که اتفاقای مزخرفی رخ داد و دوباره سیر صعودی در پیش گرفتم. الان .۲.۸۰۰ چاق شدم. با چه رویی توی صورت دلخوشی ام نگاه کنم ؟

**۲۵ سالگی ، بهترین سال زندگی من بود و ۳۰ سالگی گند ترین و مزخرف ترین. خوشحالم که ۲۸ روز دیگه تموم میشه .