هپروت آباد علیا

خب به سلامتی و دل خوش خانه مان را هم خریدیم و تمام شد و رفت . نه که فکر کنید خانه است واقعا! تمام شد نسل خانه داری ! یک آپارتمان متوسط المتراژ، حدود 280 متری در یکی از "نیه "* های آن طرف ِ میدان  تجریش! کلهم تعطیلات عید ما هم به وارسی کاتالوگ های کاغذ دیواری و بالا و پایین کردن کالیته های پارچه های مبلی و پرده ای گذشت . خوبی اش این است که دور تا دورش تراس دارد و همه جای شهر زیر پایت است، بدی اش هم این است که همان دور تا دور را باید پرده زد و شیشه شست . آشپزخانه اش هم مبله است و تمام خرت و پرت هایی مثل یخچال و لباسشویی و ظرفشویی و اوون و گاز را باید بدهیم به عروسی ، کسی. حالش را ببرد و به جان ما هم دعا کند.

آهان. طبقه پایینش استخر و جیم و سالن اسکواش هم دارد که برای حفظ اندامِ گل اندام ما و وزن ما روی 48.600 خوب است. سه تا پارکینگ هم داریم که متاسفانه یکی اش خالی می ماند! باید یک ماه دیگر اسباب کشی کنیم ، البته اسباب نمیبرم ، همه رو از اول خریدیم. لباس ها و کتاب ها و از این چیزها دیگه . خب دیگه  . من برم هنوز دو سه تا کاتالوگ باید نگاه کنم برای مدل عسلی ها !

*یعنی محله هایی که اسمشون به نیه ختم میشه . فرمانیه . آجودانیه. کامرانیه . زعفرانیه. محمودنیه!

**فندق نوشت : دختر عمه من سه قلو حامله است. بنده خدا یک پسر 5 ساله هم داره . خودش هم تازه 27 سالشه . به خدا این راسته . دروغ سیزده و اول آپریل نیست ! چهار تا بچه ! خدا صبرش بده.

 

آقای دوست ؛ آقای شوهر

آقای دوست مرد خوبی بود. آقای دوست نویسنده بود، همکار بودیم. من دختر جوان ۲۴ ساله ء کمی تا قسمتی خجالتی که هروقت حرفی میزدم یا سوالی میپرسیدم مجبور بود بگوید: میشه یک کم بلند تر؟ نشنیدم . و من مجبور بودم دوباره تکرار کنم و گاهی انقدر هول میشدم که یادم میرفت حرفم و اینجور وقت ها آقای دوست قهقهه میزد. آقای دوست اما آن روزها شیرینی ۴۰ سالگی اش را برایمان آورده بود. آدم کم حرف و جدی ای بود. چندماهی همکار بودیم. در این مدت فهمیده بودم که همسرش را طلاق داده است چون زیادی بی ادب و مغرور بوده ،و هنوز دارد مهریه اش را میدهد. فهمیده بودم چندین و چند کتاب نوشته و ترجمه کرده . اما نهفمیدم که عاشق شده است .

آقای شوهر هم همان جا همکار بود. اولین بار که دیدمش توجهی نکردم. آن روزها آقای دوست چندین و چند بار غیر مستقیم خواستگاری کرده بود. مرتب به تاتر و گالری های نقاشی و مجسمه دعوتم میکرد و من هی شانه خالی میکردم. وقتی مریض بودم و در بیمارستان بستری ، بارها و بارها زنگ زد و حالم را پرسید. به اعتبار خودش معرفی کرد به انتشاراتش که کتاب ترجمه کنم برایشان... اما ... اما آقای شوهر جذاب بود، جوان بود، خوش صحبت و با جبروت... عاشق مردهای جدی ام که در خانه بره میشوند. نه مرد ِ همیشه عبوس و نه همیشه رام. آقای شوهر تازه کارتر بود. نمیدانست که مرد دیگری دو سال است دارد تلاش میکند . آقای شوهر معتقد است تلف کردن وقت کار احمق هاست . بعد از چند روز یکراست رفته بود سراغ آقای دوست که میدانست همکار مستقیم است و مرا خوب میشناسد. از او سوال کرده بود. آقای دوست گفته بود دختر خوبی نیست و ازاو بهتر خیلی هست. شش- هفت تا اسم را هم ردیف کرده بود که سراغ این ها برو.اسم دخترهایی را برده بود که میدانستم چقدر از آنها بیزار است  و خودش امد سراغ من که شما هنوز مریضی . برو و استراحت کن . گفتم کار حالم را بهتر میکند. زنگ زدبرویم پارک ؟ گفتم نه . برویم سینما؟ نه . برویم کافی شاپ و در مورد کتابت جرف بزنیم ؟ نه .

آقای شوهر اما لجباز بود. محلی به حرفش نداد و مستقیما تقاضای ازدواج کرد. عاشق جسارتش شدم و سرعت عملش. بله گفتم. چند روز بعد با حلقه نشان در انگشت و شیرینی به دست رفتیم محل کار. ویران شده بود. اما آقای شوهر عصبانی بود. میگفت اگر من احمق بودم و حرف او را گوش میکردم حالا تو را نداشتم. دیگر نگذاشت به آقای دوست زنگ بزنم. عروسی البته دعوتش کردیم و هرکس فیلم را میبیند میپرسد این کیه؟ چرا انقدر تو هَمه ؟ و نمیتوانم بگویم این آقای دوست است که انقدر ناراحت است .آقای شوهر انتقام بدی هم گرفت از آقای دوست . وقتی که شیرینی بردیم و من در اتاق دیگری با دخترها مشغول حرف زدن و ارائه توضیحات بودم به او گفته بود :وقت تلف نکن تا بقیه دخترها رو نبردن یکیشون رو بگیر . مثلا فلانی ها ! و دوباره همان شش - هفت اسم را تحویل خودش داده بود.   هیچ وقت به عنوان مرد زندگی دوستش نداشتم. اما دوستیَش برایم عزیز بود  و ارزشمند. اما آقای شوهر دوستش ندارد. به هیچ عنوانی. حتی نگذاشت مراسم ختم پدرش بروم. کتابم که چاپ شد ، کتابی که صفحه اولش اسم او هم هست و از او قبل از آقای شوهر تشکر کرده ام ، نگذاشت دعوتش کنم و کتاب را هدیه کنم. هرچند میدانم خودش خریده است .

انقدر از آقای دوست بی خبرم که نمیدانم ازدواج کرده است یا نه ؟ میدانم دیگر ۴۶ ساله شده است . شاید هم ۴۷. فقط دلم خواست بگویم عیدتان مبارک. هرچند هرگز این جا را نمیخوانید. اما هنوز برای من دوست عزیز و محترمی هستید.