آقای دوست مرد خوبی بود. آقای دوست نویسنده بود، همکار بودیم. من دختر جوان ۲۴ ساله ء کمی تا قسمتی خجالتی که هروقت حرفی میزدم یا سوالی میپرسیدم مجبور بود بگوید: میشه یک کم بلند تر؟ نشنیدم . و من مجبور بودم دوباره تکرار کنم و گاهی انقدر هول میشدم که یادم میرفت حرفم و اینجور وقت ها آقای دوست قهقهه میزد. آقای دوست اما آن روزها شیرینی ۴۰ سالگی اش را برایمان آورده بود. آدم کم حرف و جدی ای بود. چندماهی همکار بودیم. در این مدت فهمیده بودم که همسرش را طلاق داده است چون زیادی بی ادب و مغرور بوده ،و هنوز دارد مهریه اش را میدهد. فهمیده بودم چندین و چند کتاب نوشته و ترجمه کرده . اما نهفمیدم که عاشق شده است .
آقای شوهر هم همان جا همکار بود. اولین بار که دیدمش توجهی نکردم. آن روزها آقای دوست چندین و چند بار غیر مستقیم خواستگاری کرده بود. مرتب به تاتر و گالری های نقاشی و مجسمه دعوتم میکرد و من هی شانه خالی میکردم. وقتی مریض بودم و در بیمارستان بستری ، بارها و بارها زنگ زد و حالم را پرسید. به اعتبار خودش معرفی کرد به انتشاراتش که کتاب ترجمه کنم برایشان... اما ... اما آقای شوهر جذاب بود، جوان بود، خوش صحبت و با جبروت... عاشق مردهای جدی ام که در خانه بره میشوند. نه مرد ِ همیشه عبوس و نه همیشه رام. آقای شوهر تازه کارتر بود. نمیدانست که مرد دیگری دو سال است دارد تلاش میکند . آقای شوهر معتقد است تلف کردن وقت کار احمق هاست . بعد از چند روز یکراست رفته بود سراغ آقای دوست که میدانست همکار مستقیم است و مرا خوب میشناسد. از او سوال کرده بود. آقای دوست گفته بود دختر خوبی نیست و ازاو بهتر خیلی هست. شش- هفت تا اسم را هم ردیف کرده بود که سراغ این ها برو.اسم دخترهایی را برده بود که میدانستم چقدر از آنها بیزار است و خودش امد سراغ من که شما هنوز مریضی . برو و استراحت کن . گفتم کار حالم را بهتر میکند. زنگ زدبرویم پارک ؟ گفتم نه . برویم سینما؟ نه . برویم کافی شاپ و در مورد کتابت جرف بزنیم ؟ نه .
آقای شوهر اما لجباز بود. محلی به حرفش نداد و مستقیما تقاضای ازدواج کرد. عاشق جسارتش شدم و سرعت عملش. بله گفتم. چند روز بعد با حلقه نشان در انگشت و شیرینی به دست رفتیم محل کار. ویران شده بود. اما آقای شوهر عصبانی بود. میگفت اگر من احمق بودم و حرف او را گوش میکردم حالا تو را نداشتم. دیگر نگذاشت به آقای دوست زنگ بزنم. عروسی البته دعوتش کردیم و هرکس فیلم را میبیند میپرسد این کیه؟ چرا انقدر تو هَمه ؟ و نمیتوانم بگویم این آقای دوست است که انقدر ناراحت است .آقای شوهر انتقام بدی هم گرفت از آقای دوست . وقتی که شیرینی بردیم و من در اتاق دیگری با دخترها مشغول حرف زدن و ارائه توضیحات بودم به او گفته بود :وقت تلف نکن تا بقیه دخترها رو نبردن یکیشون رو بگیر . مثلا فلانی ها ! و دوباره همان شش - هفت اسم را تحویل خودش داده بود. هیچ وقت به عنوان مرد زندگی دوستش نداشتم. اما دوستیَش برایم عزیز بود و ارزشمند. اما آقای شوهر دوستش ندارد. به هیچ عنوانی. حتی نگذاشت مراسم ختم پدرش بروم. کتابم که چاپ شد ، کتابی که صفحه اولش اسم او هم هست و از او قبل از آقای شوهر تشکر کرده ام ، نگذاشت دعوتش کنم و کتاب را هدیه کنم. هرچند میدانم خودش خریده است .
انقدر از آقای دوست بی خبرم که نمیدانم ازدواج کرده است یا نه ؟ میدانم دیگر ۴۶ ساله شده است . شاید هم ۴۷. فقط دلم خواست بگویم عیدتان مبارک. هرچند هرگز این جا را نمیخوانید. اما هنوز برای من دوست عزیز و محترمی هستید.