امشب برای اولین بار توو عمرم مهمون یک پسر مجرد بودیم که تنها هم زندگی میکرد. ما یک اکیپ دوستیم ، که در واقع مردهامون دوست های قدیمی ان. در حد ۲۲-۲۳ سال . این آقایی که امشب مهمونش بودیم از دوست هاییه که تازه باهاش آشنا شدیم و با دو تا از بچه ها همکاره . خداییش کفِ ما خانم ها برید از کدبانوگری این مرد. عمرا که به قیافه اش بیاد نیمرو بلد باشه درست کنه ، ولی جاتون خالی یک زرشک پلو با مرغ و سالاد ماهی و مخلفاتی درست کرده بود که کم آوردیم ماها.

بعد خونه اش تمییییییییییییز و با سلیقه . همه چی ست و خوشگل و حسابی. گفت من ده ساله تنها زندگی میکنم. همه چی خیلی خوب بود. الان دچار یاس فلسفی شدم که چرا این شوشو حتی نمیدونه ماشین لباسشویی چطوری روشن میشه !!

تاپیک امشبمون هم دوست دختر یکی از دوست ها بود که آورده بود معرفیش کنه . هرکی میدید اول یک سکته ناقص میزد! یکی از دوست های شوشو میگفت من فکر کردم فلانی داشته میامده اینو سر راه سوارش کرده آورده . در این حد تابلو بود. دختره سیگار با سیگار روشن میکرد، توو جمعی که هیچ کدوم از مردها اهل دود و دم نیستن. بعد به طرز تابلویی صاحب خونه چشمش رو گرفته بود و هی دور و بر اون میپلکید ، صاحب خونه هم ماخوذ به حیا! جوکی شده بود.

بعد فکر کنین یک آدم  تپل هم وزن من ، میگفت من مربی باشگاه بدنسازی ام ! خلاصه که نمردیم و با یک خانم نامناسب توی یک مجلس بودیم ! البته خوشبختانه چون هنوز دوست پسر محترم رو به بابا جانشان معرفی نکرده بودن ، مجبور شد ده شب بره خونه !

*امشب با خانم های مجلس یک چیز بامزه فهمیدیم. مردها بچه هایی اند که بزرگ میشن و دنبال موقعیتن که شرارت هاشون رو بیرون بریزن. امشب جلوی ما یک مشت مهندس درست و حسابی که همشون مدیرهای ارشد سازمان های خودشون - که اتفاقا شرکت های خیلی کله گنده ای ان - نبودن. چند تا پسر تخس مدرسه ای بودن که ریخته بودن وسط و داشتن شیطنت میکردن. کل رقصشون هم ادای اون دختره بود. تازه فهمیدیم تَکلُف و رسیدگی بیش از حد مهمونی رو سخت میکنه . امشب میزبان همه چیز رو چیده بود و جالب بود بدون اینکه حتی یکبار تعارف کنه خودمون از همه چی خوردیم و خیلی هم خوردیم. ساعت ۱۲ شب هم بعد از کلی آتیش سوزوندن ، گفت اگر میشه خانم ها غذا رو بکشن. قرار شد یک ریوایز اساسی توی مهمونی هامون بکنیم. توصیه من هم اینه که مهمونی رو اسون بگیرین. به همه بیشتر خوش میگذره .