گاهی ما احساسات رو دست کم میگیریم. گاهی نمیدونیم تغییر در احساسات چه تاثیری میتونه بر زندگی ما بگذاره . و در مورد آدم هایی مثل من که اُوِر دوز سِنسیتیو و حساسند، حتی تغییرات جسمی و ظاهری هم مستقیما تحت کنترل احساساتن.

آزمایشی چندین سال پیش انجام شد که در اون افرادی رو به دستگاهی که تحریکات مغز رو ثبت میکرد وصل کردند و اون ها رو در یک بازی کامپیوتری تیمی شریک کردند. بعد بطور ناگهانی سایر افراد تیم ، ارتباطشون رو با افراد تحت آزمایش قطع کردن و اونها رو در بازی نادیده گرفتن. نتیجه بسیار حیرت آور بود. مرکزی که در مغز افراد تحریک شده بود، مرکز " درد" بود.

یعنی وقتی شما دستتون رو با چاقو میبرین ، همون قدر درد رو واقعی حس میکنین که دوستی روش رو از شما برمیگردونه . دردِ خوردن به دیوار همون قدر شدیده که حرف نامناسبی میشنوین .

شاید با دونستن نتیجهء بالا  ،بشه به این نتیجه رسید که " دل شکستن " فقط مفهومی انتزاعی از رنج روحی نیست ،که واقعا وجود داره ، که درد داره ، که میشه حسش کرد ، فقط اینکه دردیه که با هیچ مسکنی خوب نمیشه . که هیچ قرصی وجود نداره که دردِ واقعی ِ دل رو خوب کنه . که تنها دوای دل ِ شکسته ، یک آغوش مهربون و گوش ِشنوا برای شنیدن دردهای سرریز شده است .

کاش بدونیم که هر نگاه ، هر حرکت چشم و دست ، هر حرف ، هر جمله ، هر خنده ، پشت خودش یک دنیا معنی داره که اگر حتی ذره ای ازش انرژی منفی ساطع بشه ، ما مسئول ِ تحریک بخش ِدرد مغز طرف ِ مقابل و حس ِ دلشکستگیش هستیم.