تو نیکی میکن و در دجله انداز
یادم نمیره که برای عقد خواهرش من بیشتر از همه خونه ام بهم ریخته شد ومبل هام روی هم گذاشتن و چندتاش سرهاش تورفت ورنگش لب پر شد. اما من گفتم شد دیگه،این چیزهاگفتن نداره. من برای خدا کردم.به خاطر ابروی شوهرم. ولی گویا غلط کردم.
بعدامده نشسته اینجا، یعنی روی کاناپه محبوب شوشو، و میگه من رفتم خرید. هنوز ناهارم نخوردم.من هم گفتم مامانم قراره برام غذا و میوه بیاره. تو این فاصله خانم دوست شوشو زنگ زد، و هنوز بغض داشتم من. اون هم که خونشون نزیک خونمون بود، نیم ساعت بعدش آمد، با یک فلاسک آب جوش. با یک جعبه بستنی موکیتا ، با یک ظرف هندوانه و یک ظرف یخ و یک شیشه اب آناناس. زنده شدم به واقع. بعدشم که مامانم رسید با یک عالمه میوه و چند مدل غذا. حال کردم.
ولی راستش محبت خانم دوست شوشو یک جور دیگه ای چسبید.اون سر کار میره . خسته بود. اهان . مامان این ها هم که امدند، یک هو زنگ زدند، دیدم دوست شوشو آمده،یک ظرف پر لازانیای داغ اورد و یک ظرف سالاد. مامان و بابا هم خوردند. زنش یک دختر محشره . خودمون دوست تریم الان.
خواستم بگم گاهی محبت خیلی گرون نیست ، اما بهای نفرت خیلی زیاده . من این روزها رو هرگز فراموش نمیکنم.نه محبت این ها و نه بی محبتی بقیه رو. روزی که فکر کنم برای اولین بار توو زندگیم بغضم ترکید از گرسنگی و گفتم من غذای خونه میخوام و میوه .بالاخره زمستون تموم میشه . اما روسیاهی به زغال میمونه .