ماجراهای یک فندق 70کیلویی بی خانه

به امید اینکه خونه خودم روهم عوض کنم ، از حالا اینجا مینویسم. این بلاگفا بد قرتی بازی در میاره !

نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط فندق |

زمان . امروز صبح

مکان . بیمارستان. راهرو. صندلی های انتظار

خانم اول پرتقالی از کیفش در می اورد و تند تند شروع به پوست کندن میکند. چاقو ندارد و طبعا کمی آب لمبو میشود. دومی میگوید : من  میوه ای که آبش در بیاد دوست ندارم!

اولی: هیچ میوه ای؟

دومی : هیچی. بدم میاد هی دست مالی بشه آب دار بشه  دیگه نمیخورمش!

اولی: وا! اگه نیاد که فایده نداره ! همه مزه اش به آبشه!

دومی: منحرف بی تربیت !

اولی: خودتی ! و نصف پرتقال رو تعارف کرد

دومی: گفتم که من چیزی که دست بمالی آبش در بیاد نمیخورم!

من:

خانم اول حدود ۴۲-۳ و دومی حدود ۳۵-۶ . نبستشون رو متوجه نشدم! قبل از اینکه بحث جدی تر بشه پاشدم جام رو عوض کردم!

 *فندق نوشت : هرکی چشمش شوره بی زحمت نخونه اینجا رو ! مامان منو چشم کردین! از همون شب مامان جانم مریض شد و الان هم گفتن باید سریع عمل بشه . خودمم هم این طور ویلون و سیلون ! آدم یک ماشالله میگه ! به خدا راه دوری نمیره . بعد تازه ددی هم نیست . منم و خواهر کوچیکه که بود و نبودش عملا فرقی نداره . ای خدااااااااااا

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط فندق | |

اگر همین الان تصمیم بگیرن ملکه زیبایی انتخاب کنن شک ندارم که خودم اولم! امروز آندو بودم، بعد چون رنگی بود و لوله اش قطورتر از آندو های قبلی ، جون دادم و دور از جون شما عین گوسفند که میخوان سرش رو ببرن دست و پا زدم و عق زدم. چون گفتن نمیتونیم با آلومینیوم ام جی بی حس کنیم به خاطر رنگی بودن ، به خود لوله بی حسی زدن وکمی توی دهنم رو ،  یعنی اول لوله رفته ، بعدا بی حس شده که من خسته نباشید میگم خدمت لوله محترم و تمام متعلقاتش که مری و حلق و دهن و معده من رو به ..ا دادن رفت، انقدر خون بالا آوردم ترسیدم سل گرفته باشم خبر نداشته باشم !  دکتره گفت چقدر حساسی ! میخواستم بگم تنهایی پاشدم آمدم آندو ، بعد حسسسسساسم ؟ صبح شوشو میگه تو تا حالا آندو نکردی نمیدونی چقدر اذیت میشی. بی خیالش شو . گفتم تو کردی؟ گفت نه ! گفتم من سه بار تا حالا آندو شدم که دوبارش بعد ازدواج با تو بوده و تو انقدر مرد مسئولیت پذیری هستی که خبر نداری زنت تا حالا چی کشیده ! بعدواسه من نطق میکنی؟ اگر خِر کِشت میکردم واسه یک آمپول مثل بعضی زن ها ، الان واسه من لکچر نمیدادی! والا به خدا!

آهان ، چرا ملکه ء زیبایی ؟ الان یک طرف صورتم که روی تخت بوده و یک خانمی از پشت دستش رو گذاشته بود روی صورت و دهنم که تکون نخوره ، به خاطر فشار تمام مویرگ هاش پاره شده ، تمام دور چشم و گونه و پلک و گوش پر از رگهای خونی شده، اون طرفی که خانمه فشار میداد کبود شده   یک طرف صورتم ورم کرده ، یکی خونی و قرمز قرمز. خلاصه که الان به شدت احساس سوفیا لورنی پیدا کردم !  خوبه که شوشو مرد ظاهر بینی نیست ، اگر نه همین امشب مهرم رو کامل میداد و فردا طلاق !

پست قبلی هم یک کم توضیح داشت ، اول اینکه اون عکس مال یک ماه پیشه و من نه توی اون عکس و نه عروسی خواهرم ۷۰ نبودم. یعنی تلاش نکنین اون دو تا عکس رو با هم مچ کنین. ۱۱ کیلو اختلاف وزن دارن ! بلی بلی... من چنین قابلیت هایی داشتم و نگفته بودم !  .... دوم اینکه در همان عکس اول هم ما حاضر شده بودیم برویم برای خرید لباس عروس. بعد مامانم گفت مگه از روی جنازه من رد شی بذارم با این هیکل،لباس پفی و چین چینی سفارش بدی ، وسط مجلس مثل کدو قل قله زن بچرخی!نتیجه اینکه از یک ژورنال فرانسوی یک لباس ترک بلند سفارش دادم فاقد هرگونه پف و چین !             چون اون عکس به نسبت نرمال من حدود ۶ کیلو چاقتر بود که تا عروسی البته ۳ کیلوش آب شد. بعد فکر کنین ملت توی عروسی به جای اینکه چه خوشگل و چه زشت ، میگفتن اووووووووه . تو چقدر چاق شدی!!!!! بعد همون ها الان عکس ها رو میبینن میگن وااااااااای! چقدر لاغر بودی!! یک چنین ملتی داریم ما !

یک نمای کمی کامل تر و کمی واقعی تر البته از رشد عرضی و وزنی ما !

 *یلداتون هم مبارک ! ای کسانی که کنار خانواده هستین قدر بدونین که امشب یلدای من به شدت غریبانه است !

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط فندق | |

ازدواج باید باعث ِ رشد آدم بشه . باید باعث بزرگ شدن و تکامل بشه !

شما موافقین ؟

البته من خیلی معتقد نیستم به رشد همه جانبه . همون رشد روحی و عاطفی کفایت میکنه! 

با در نظر گرفتن اینکه ما هردومون رشد خوبی داشتیم! من ۲۵ چوق و ایشون ۱۱ چوق! دنت فورگت ادامه مطلب!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط فندق | |

من تازگی ها دارم کشف میکنم که خیلی شانس اوردیم که کار بابا هیچ وقت شغل آزاد نبوده و چیزی که باهاش سر و کار داشته و زمینه بیزنسش چیزی نبوده که مشابه داشته باشه ، اگر نه ما کارتن خواب میشدیم. چرا؟ چون طرف تا میگفت این فلان چیزتون فلان مشکل رو داره میگفتن اصلا بده مال خودم! یک اردنگی هم میزدن به اونجاش و تمام.

در راستای اون هزینه های دلی ، یادمه برای اولین پاتختم لباسم یک لباس سفید کوتاه بود ، اون زمان تازه این کفش هایی که دور پا بند های بلند میخورد و تا زانو می آمد داشت دوباره مد میشد. خواهرام برای عروسی من از اون مدل خریده بودن. من برای عروسی یک کفش نباتی چرم ساده از وحید خریدم که بتونم راحت راه برم. البته دلیل اصلیش این بود که مردک گفت من پول ندارم بخوای قرتی بازی های خونه بابات رو بیاری خونه من. بعد گفتم دیگه خرید نمیخوام ولی اون کفش رو میخوام. حالا چند بود که داشت جونش در میرفت؟ ، ۳۲ تومن. چون خواهرام هم از همون خریده بودن ۲۸ میداد. گفت نخیر. همین کفش های عروسی رو میپوشی. گفتم چه ربطی داره ؟ این لباس  سفیده ، کفشم کرم - نباتیه . گفت تو ۲۰ سال خونه بابات کفش سفید نداشتی ؟ گفتم دارم، ولی من این مدل  رو دوست دارم، کفش منو دیدن و نو نیست . خلاصه که گفت نخیر. گفتم میگم مامان بخره . که کفری شد و گفت من اجازه نمیدم تو بپوشی، من خوشم نمیاد، تو هم نمیپوشی، مامانت بخره میندازم سطل آشغال.

من هم دو سه روز خیلی ناراحت بودم ، مامان هم هی میگفت برو کفشت رو بخر روز آخر خسته نشی، که یک دفعه زدم زیر گریه و گفتم این طوری شده . مامان گفت به جهنم که نمیده ، ۵ تا چک پول ۲۰ تومنی داد بهم - سال ۷۹ هنوز ۲۰ تومن انقدر پول بود که چک پولش باشه - گفت برو هرچی لازم داری برای لباست بخر. گفتم آخه گفته شما پول بدین میندازه دور.

مامانم گفت : جااااااااانم ؟ زنگ زد بهش و گفت بیاین خونه ما . پسره خر هم با کله آمد، مامانم چنان مرده شوریش کرد که اگر یکماه توی قطب شمال لخت میپرخیدم انقدر دلم خنک نمیشد. گفت هنوز از مادر دنیا نیامده کسی که اشک دختر من رو واسه یک جفت کفش در بیاره ، انقدر وجود نداری واسه زنت کفش بخری ، به جهنم. ریحانه واسه این مدل کفش لباس سفارش داده ، بعد میگی اجازه نمیدی؟ کی از شما اجازه خواست ؟ پسره گفت من زن سرور از خود نمیخوام. مامانم در رو باز کرد گفت منم داماد پررو نمیخوام ، از خونه من برو بیرون ، دخترم مال خودم. دیگه مثل سگ به دست و پا افتاد ، یعنی مثل سگ دقیقا.ما اون کفش رو خریدیم ، خود خرش هم پولش رو داد، واسه محکم کاری کیفش رو هم خریدم!

سر خواهرم هم مردک داشت گربه رقصونی میکرد که خواهرمن از یک چیزی خوشش می آمد میگفت زشته یا اگر از یک چیزی خوشش نمی امد پسره خر فرداش همون رو میخرید و میپوشید مثلا. سر جهازش هم آمد گفت من فلان چیزها رو دوست ندارم ، مامانم گفت من نمیخرم تو دوست داشته باشی ، باباش پول میده واسه دل بچه اش نه واسه دلِ سبیل کلفت مردم !

خب از ماجرای زمردهای نازنین که بگذریم ، و برای عروسی خواهرم هم قسمت نشد بخرم و با لباسم ست کنم ، دیگه چیز خاصی سر ِ دلم نمونده بود، بعد تازگی ها تصمیم گرفتم یک حالی به حول خودم بدم ، من وقتی عصبی میشم باید یک کاری در راستای خود زیبا سازی انجام بدم. بعد به شوشو گفتم ، گفت من اجازه نمیدم. گفتم هااان ؟من ازت نپرسیدم اجازه میدی یا نه ! گفتم میخوام برم فلان کار رو بکنم. گفت منم گفتم اجازه نمیدم. اگر کردی برو خونه بابات . گفتم باشه . گوشی رو برداشتم و زنگ زدم مامان، های های پای تلفن. بعد مامان گفت چی شده ؟ گفتم ماجرا رو. مامان گفت باشه ، خوبه برو. گریه نداره که . گفتم آخه الف گفته نمیخواد. مامان گفت خب شوهرت رو راضی کن مادر، اون نگرانته! دیدم اهه. این دفعه تیرم به سنگ خورد. مامان که سفر بودن. رفتیم خونه بابا این ها ، سه تایی که دور میز شام بودیم ، به بابا گفتم ، بابا گفت به به خیلی خوبه ! یک دفعه این شوشوی نابکار گفت نه. این میخواد با سلامتیش بازی کنه و فلان... بابام هم گفت هرچی شوهرت میگه بابا جون. شوشو گفت من گفتم اگر رفتی  ، دیگه خونه من برنگرد. گفتم بر هم نمیگردم، بالا پر از اتاق خالیه . بابا گفت نخیر. اینجا هم نمیای. گفتم عیب نداره میرم کارتن خواب میشم، کلی معروف میشم، کارتن خواب خوشگل!

بعد دیدم این طوری نمیشه ، به یکی از شعارها و پالیسی های بنجامین دیزرائیلی متوسل شدم" تفرفه بنداز و حکومت کن " . مامان که هفته پیش برگشت ، صبح رفتم خونشون ، کلی اشک ریختم که مامان بابای این ، با من این کارها رو کردن و این حرف ها رو زدن ، الان میخوام یک کاری کنم واسه دلم که انگیزه زندگی داشته باشم ، اگر نه خودم رو میکشم و از این چس ناله ها!

شبش که شوشو خوش و خرم آمد اونجا که شام بخوریم و برگردیم ، مامانم نشوندش ، و قشنگ تکوندش! آخرش شوشو گفت من ده ملیون از کجا بدم یکجا واسه این ؟ مامان گفت مگه ریحانه از شما پول خواست ؟ شما نگفتی نداری ، گفتی اجازه نداره، شما مگه نگفتی حق نداره بیاد خونتون؟ یکی رو از یک چیزی بترسونین که خیلی مهم باشه. دختر من از خداشه دیگه پاشو توو اون خونه نگذاره  . گفت نه من اصلا منظورم این نبود! نتیجه اینه که هی هر روز زنگ میزنه و چک میکنه کارهات خوب پیش میره عزیز دلم یا نه !؟

خلاصه که هرجا حامی خواستین ، مامان و بابام رو اجاره میدم بهتون ! طرف رو به شکر خوردن میندازن .

باید یک فکری بکنم که دفعه دیگه علاوه بر شکر خوروندن، یک کاری هم بکنن خود طرف دست به جیب بشه، خانمی نیامده که بگیم آقا چون تو اعتقاد نداری به فلان خرج ، پولش رو نده و فقط حالش رو ببر. البته این دفعه بگذره ایشالله از دفعه دیگه!

 *نپرسین چیه چون نمیگم! الان زیپش رو هم میکشم!

 

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط فندق | |

فکر میکنم قبلا چند باری گفتم  و نوشتم و تایید کردم چیزی که یک جامعه رو پیشرفته و توسعه یافته میکنه ، نه امکانات مادی ، که رفتارهای توسعه یافته است. رفتار توسعه یافته یعنی بفهمی چراغ قرمز یعنی چی ! یعنی بدونی یک دایره سفید که وسطش یک خط قرمزه یعنی چی ... یعنی بفهمی هر یک کاغذی که توی اداره ای بیخودی مصرف میشه یعنی داری به سرمایه های ملی خسارت میزنی. یعنی بدونی هر یک دقیقه ای که کار نمیکنی ، پول حروم وارد زندگیت میشه .

ته ته ته ِ توسعه یافتگی رو امروز من کشف کردم. توی بیمارستان رسول اکرم. عمدا مینویسم که اگر کسی خواست پیگیر بشه یا حرفی داشت بدونه کجا رو میگم. از صبح دو تا نسخه رو گرفتم دستم. وقت داشتم کلینیک سرکوچه مامان این ها برای سونو که چون حالم به شدت بد بود دیدم توان رانندگی تا اونجا رو ندارم. پاشدم رفتم میلاد. گفتم یک آندوسکوپی فوری. چون چهارشنبه دکترم نتیجه رو میخواد و باید روش تصمیم بگیره . گفت تا آخر بهمن وقتامون پره . یک لیست زده بودن به شیشه دیدم از بین بیمارستانهایی که هست رسول اکرم نزدیک تره و بلدم. پاشدم رفتم ... بماند که توی اون بیمارستان سگ میزنه و گربه میرقصه انقدر که همیشه شلوغ و کثیفه و آدم از بوی گند خود فضا تهوع میگیره.

خیلی جالبه که از هرکدوم از مسئول ها میپرسیدم بخش آندو کجاست میگفتن نمیدونیم. بعد اون هایی که خبر داشتن میگفت برو طبقه ۶. بعد اصلا اون ساختمون طبقه شیشش هیچی نبود. دیوار بود و انبار وسایل مستعمل. چقدر پله بالا پایین کردم ، دقیقا یک ساعت و ده دقیقه ، تا یکی صداش در آمده خانم یاید بری ساختمون بغلی. با احساسی شبیه احساس کریستف کلمب پس از کشف امریکا رفتم بخش آندو. گفتم اگر برای فردا یا پس فردا بتونین برام وقت بذارین ممنون میشم. امروز هم مشکل نداره چون ۱۱ ساعته ناشتام. خانمه گفت نه خانم. وقت داریم ، ولی مگه خونه خاله است هرروزی آمدی آندو بشی! هفته دیگه . گفتم خانم یعنی چی ... من وقت ندارم، اگر امکانش هست چرا اذیت میکنین؟ گفت کدوم اتند نوشته برات ؟ گفتم دکتر خودم نوشته. گفت نمیشه . ما دکتر شما رو قبول ندارم. باید اتند ما تایید کنه نظر دکترتون رو. در حالی که به شدت تلاش میکردم ولووم صدام از دستم در نره ، گفتم یعنی چی؟ دکتر من فوق تخصصه ، استاد دانشگاهه ، فوق تخصص درس میده ، بعد اتند شما باید تاییدش کنه ؟ گفت کدوم دکتر! گفتم دکتر فلانی! میگه اوووووووووه. خانم اون که مال این بیمارستان نیست اصلا! ما انجام نمیدیم. دیگه داغ کردم... گفتم خانم مگه یار کشی و گرو کشیه ! یعنی چی! گفت همینه که هست ... گفتم متاسفم واسه شما و خودم و این مملکت  ! و آمدم. لازم به توضیح نیست که چقدر عصبی و بهم ریخته شدم !

جالبه که تمام بیمارستان و روی تمام قسمت های پذیرش ها کاغذ زده بودن که برخورد با کارکنان در حین انجام وظیفه فلان قدر شلاق و فلان قدر جزای نقدی و فلان قدر زندان و حبس تعذیری داری!

یعنی نمردیم و مشتری مداری رو فهمیدیم. بعد اون زنکی که داشت واسه من نطق میکرد و دکتر من رو قبول نداشت ، از این ها بود که وسایل رو میذارن واسه استریل!

گفتم تا اینجا آمدم ببینم سونوگرافیش وقت داره یا نه ؟ برای کیسه صفرا، رفتم یک جوونک بی ادب بوده. میگه فردا صبح بیان . گفتم ساعت چند ؟گفت صبح زود بیاین که اسمتون رو بنویسم برای ظهر. گفتم آقا خب چه کاریه . از الان بنویس واسه ظهر. گفت نه خانم ، باید حداقل دو بار بیاین!!!!!!!!!!۱توو دلم گفتم ... (اینجا خانواده رد میشه ) و آمدم.

یک تحقیقی چند سال پیش انجام شد بین امکانات پزشکی ایران و انگلستان ، اون زمان تعداد دستگاههای ام آی آر و سی تی اسکن و کلا پرتو نگاری در ایران ۵ برابر انگلستان ، و در تهران ۱۱ برابر لندن بود. متوسط عمر مفید دستگاه ها در انگلستان ۴ برابر ایران بود. پس مشکل امکانات نیست ، مشکل عدم تربیت ماست ، مشکل اینه که ما نمیدونیم وقت یعنی طلا. که الکی وقت مردم رو نگیریم. که عقده های فروخوردمون رو با سردوندن مردم خالی نکنیم.

این جامعه جامعه بشو نیست ، حالاحالا ها نمیشه ، این هایی که من امروز برخورد داشتم هیچ کدوم بیشتر از ۲۵ سال سن نداشتن ، و این یعنی فاجعه !

*این مرده شور برده ها به کنار. کسی نمیدونه آندوی فوری رو کجا میشه انجام داد؟ که البته نمیخوام خیلی هزینه اش بشه . زنگ زدم دکتر خودم که دو بار پیشش قبلا آندو کردم ، توی بیمارستان خودشون انجام میده، اما بیمه قبول نمیکنه و حدود دو تومن میگیره که اصلا منطق نداره، داشته باشه هم فرقی نمیکنه انقدر نمیتونم الان پول بدم برای یک آندو.  . چون من الان مشکل معده ندارم، این رو برای اطمینان از نبود باکتری و یا زخم درمان نشده معده میخوان !

**من دسترسی به صورت - کتاب ! ندارم پست قبلی رو یکی بی زحمت بره لینکش رو بذاره روی صفحه شهرام یا بفرمایید شام. دل من خنک شه . گویا از محبوبیت زیادی برخورداره دوستمون!.

***واسه مبارزه با انگیس حمله به سفارت و شعار و دعوا لازم نیست . یک ده - دوازده تا دیگه از این شهرام ها - که الحمدالله کم هم نداریم - بفرستین اونجا! خودبخود مملکتشون نابود میشه!

 

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط فندق | |

از کوزه برون تراود هر آنچه در اوست . دقت کردین که طلا توی باتلاق توی گینه هم باشه طلاست ، دم خوک رو اگر به بیگ بن هم آویزون بکنی و بشه عقربه ، بازم دمِ خوکه !

عوضی ، عوضیه . ایرانی و خارجی و ایران و خارج هم نداره . این سری بفرمایید شام این مردک شهرام روی اعصاب منه ! مردک! دیروز استارتر با سالاد سرو شده ، امشب توی سینی مزه سالاد هم بوده ، مرتیکه میگه من دو شبه سالاد نخوردم! مرگ بخوری!

رستوران هم که میری نمیگه چی میخوای. بهت منو میده میگه از این ها انتخاب کن و بگو چی میخوای. دو تا خانم واقعا محترم ، زحمت کشیدن و هم نوشیدنی سرد درست کردن و هم گرم ، مرتیکه کچل میگه باید میپرسیدن چی میخوای؟ زهر مار باید میاوردن براش.

بعد توو روح اون کسی که به این گفته چه بانمکی. ای خدا این چهارم بشه دل من خنک بشه . مرتیکه گدا که واسه هزار پوند خودش رو توو هر لجنی میغلتونه !

با اون زبان زاقارتش... توو دهات های تبت بهتر انگلیسی حرف میزنن تا این کودن توو انگلیس. اصرار هم داره که به بنفش بگه پینک! خب فارسی بنال...

* همونقدر که وقتی بعضی ها رو میبینی از شخصیت و منششون سیراب میشی و لذت میبری، بعضی ها رو من به زور متوکلوپرامید و دیمن هیدرینات تحمل میکنم...

**کچل ناسزای منه ، به کسی برنخوره! شوشوی ما خودش پرچمدار کچلیه ! واسه همین هم انقدر خوش شانسه و منو داره !

 

 

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط فندق | |

آدم ها مثل پیازن ، لایه لایه ، و البته گاهی مثل پیاز بوگندو!

بازی های زندگی باعث میشه آدم به لایه های زیرین وجود خودش و حتی طرف مقابلش دست پیدا کنه و بعد گاهی به این نتیجه برسه که اصلا نمیشناسه این آدم رو...

مامان من آدم عمل کردنه. من همیشه میگم مامان فکر تا عملش به اندازه یک لباس پوشیدن و ماشین بیرون بردن طول میکشه . وقتی هم فکر میکنه کاری درسته باید انجامش بده .همیشه هم به ماها گفته که برای دلتون هزینه کنین. برای چیزی که شادتون میکنه و فکر هیچ چیزی رو هم نکنین. هرکدوم از ما حداقل به اندازه انگشت های دو تا دست میتونیم چیزهایی رو بگیم که به نظر بقیه ولخرجی و بچه لوس کردن آمده ، اما مامان و بابا انجام دادن تا ماها خوشحال تر باشیم.

مادرشوهر من آدم رویا پردازیه و کمی زیادی شوت. آدمی که ۵ کلاس مدرسه رفته و ورد زبونش اینه که دکترها همشون نفهمن و همشون بی سوادن و هرکس باید دکتر خودش باشه . آدمی که مامانش سه سال سرطان داشته و این هنوز ۶ سال بعد از فوتش میگه مامانم سرما خورد، من جوشونده براش درست کردم نخورد و مرد. آدمی که هنوز توی باورها و توهمات ۵۰ سال پیشه .

بعد فکر کنین بچه های این دو تا آدم یک جاهایی که میشه تقابل این دو تا تفکر چقدر میتونن هم رو درک کنن! هاهاها... خوشحالی به هر قیمتی ... در برابر تفکر همه رو خنگ دیدن و اینکه این کار هم فایده نداره و به همون وضعیت قدیم چسبیدن !

تغییر چیز خوبیه . هر جورش خوبه . حتی اینکه گاهی متکاتون رو برعکس بذارین و شب ها یک گوشه دیگه از اتاقتون رو کشف کنین و اتاق رو از زاویه ای متفاوت ببینین. بامزه است . امتحان کنین!

 *مصاحبه ما با رادیو بیب هم گویا روی سایته . خوبیش اینه که موبایله و ۱۰۰۰ کیلومتر فاصله و نتیجه اینکه به همه چی شبیهه الا  صدای من! یک جورهایی استتار به سبک آفتاب پرست !

** مصاحبه !

 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط فندق | |

بگذار تا بماند به کام من شـراب

بگذار تا بماند به چشم من سراب

هرکس رسید ، سنگ بر دلم زده

بگذار تا بماند دلــــــــــــــــم خراب

*آدم بیست سالگی چه جلافت ها از خودش در میکنه !

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط فندق | |

کتاب " انسان در جستجوی معنی " نوشته دکتر "ویکتور فرانکل " بنیانگذار " مکتب لوگوتراپی " رو قبلا بهتون توصیه کردم و الان یادآوری  میکنم. چند روزیه دارم میخونمش.برای بار چندم، عمیق و دقیق... هر از گاهی آدم یک کم قاطی روزمرگی ها و خونه تکونی ها ، روحش رو بتکونه خوبه ، احتیاج داشتم به خوندنش

*این روزها اگر کمرنگم ، مال گرفتاریه ، هنوز خیر و شرش رو نمیدونم ، دارم یک شیپوری میزنم که صداش بعدا در میاد. امیدوارم سازم ناکوک نباشه و آهنگش سمفونی مردگان نشه ! ببخشید اگر نمیرسم سر بزنم به دوستهای خوبم.

 

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط فندق | |


Design By : Night Skin