ماجراهای یک فندق 70کیلویی بی خانه

به امید اینکه خونه خودم روهم عوض کنم ، از حالا اینجا مینویسم. این بلاگفا بد قرتی بازی در میاره !

نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط فندق |

من تازگی ها دارم کشف میکنم که خیلی شانس اوردیم که کار بابا هیچ وقت شغل آزاد نبوده و چیزی که باهاش سر و کار داشته و زمینه بیزنسش چیزی نبوده که مشابه داشته باشه ، اگر نه ما کارتن خواب میشدیم. چرا؟ چون طرف تا میگفت این فلان چیزتون فلان مشکل رو داره میگفتن اصلا بده مال خودم! یک اردنگی هم میزدن به اونجاش و تمام.

در راستای اون هزینه های دلی ، یادمه برای اولین پاتختم لباسم یک لباس سفید کوتاه بود ، اون زمان تازه این کفش هایی که دور پا بند های بلند میخورد و تا زانو می آمد داشت دوباره مد میشد. خواهرام برای عروسی من از اون مدل خریده بودن. من برای عروسی یک کفش نباتی چرم ساده از وحید خریدم که بتونم راحت راه برم. البته دلیل اصلیش این بود که مردک گفت من پول ندارم بخوای قرتی بازی های خونه بابات رو بیاری خونه من. بعد گفتم دیگه خرید نمیخوام ولی اون کفش رو میخوام. حالا چند بود که داشت جونش در میرفت؟ ، ۳۲ تومن. چون خواهرام هم از همون خریده بودن ۲۸ میداد. گفت نخیر. همین کفش های عروسی رو میپوشی. گفتم چه ربطی داره ؟ این لباس  سفیده ، کفشم کرم - نباتیه . گفت تو ۲۰ سال خونه بابات کفش سفید نداشتی ؟ گفتم دارم، ولی من این مدل  رو دوست دارم، کفش منو دیدن و نو نیست . خلاصه که گفت نخیر. گفتم میگم مامان بخره . که کفری شد و گفت من اجازه نمیدم تو بپوشی، من خوشم نمیاد، تو هم نمیپوشی، مامانت بخره میندازم سطل آشغال.

من هم دو سه روز خیلی ناراحت بودم ، مامان هم هی میگفت برو کفشت رو بخر روز آخر خسته نشی، که یک دفعه زدم زیر گریه و گفتم این طوری شده . مامان گفت به جهنم که نمیده ، ۵ تا چک پول ۲۰ تومنی داد بهم - سال ۷۹ هنوز ۲۰ تومن انقدر پول بود که چک پولش باشه - گفت برو هرچی لازم داری برای لباست بخر. گفتم آخه گفته شما پول بدین میندازه دور.

مامانم گفت : جااااااااانم ؟ زنگ زد بهش و گفت بیاین خونه ما . پسره خر هم با کله آمد، مامانم چنان مرده شوریش کرد که اگر یکماه توی قطب شمال لخت میپرخیدم انقدر دلم خنک نمیشد. گفت هنوز از مادر دنیا نیامده کسی که اشک دختر من رو واسه یک جفت کفش در بیاره ، انقدر وجود نداری واسه زنت کفش بخری ، به جهنم. ریحانه واسه این مدل کفش لباس سفارش داده ، بعد میگی اجازه نمیدی؟ کی از شما اجازه خواست ؟ پسره گفت من زن سرور از خود نمیخوام. مامانم در رو باز کرد گفت منم داماد پررو نمیخوام ، از خونه من برو بیرون ، دخترم مال خودم. دیگه مثل سگ به دست و پا افتاد ، یعنی مثل سگ دقیقا.ما اون کفش رو خریدیم ، خود خرش هم پولش رو داد، واسه محکم کاری کیفش رو هم خریدم!

سر خواهرم هم مردک داشت گربه رقصونی میکرد که خواهرمن از یک چیزی خوشش می آمد میگفت زشته یا اگر از یک چیزی خوشش نمی امد پسره خر فرداش همون رو میخرید و میپوشید مثلا. سر جهازش هم آمد گفت من فلان چیزها رو دوست ندارم ، مامانم گفت من نمیخرم تو دوست داشته باشی ، باباش پول میده واسه دل بچه اش نه واسه دلِ سبیل کلفت مردم !

خب از ماجرای زمردهای نازنین که بگذریم ، و برای عروسی خواهرم هم قسمت نشد بخرم و با لباسم ست کنم ، دیگه چیز خاصی سر ِ دلم نمونده بود، بعد تازگی ها تصمیم گرفتم یک حالی به حول خودم بدم ، من وقتی عصبی میشم باید یک کاری در راستای خود زیبا سازی انجام بدم. بعد به شوشو گفتم ، گفت من اجازه نمیدم. گفتم هااان ؟من ازت نپرسیدم اجازه میدی یا نه ! گفتم میخوام برم فلان کار رو بکنم. گفت منم گفتم اجازه نمیدم. اگر کردی برو خونه بابات . گفتم باشه . گوشی رو برداشتم و زنگ زدم مامان، های های پای تلفن. بعد مامان گفت چی شده ؟ گفتم ماجرا رو. مامان گفت باشه ، خوبه برو. گریه نداره که . گفتم آخه الف گفته نمیخواد. مامان گفت خب شوهرت رو راضی کن مادر، اون نگرانته! دیدم اهه. این دفعه تیرم به سنگ خورد. مامان که سفر بودن. رفتیم خونه بابا این ها ، سه تایی که دور میز شام بودیم ، به بابا گفتم ، بابا گفت به به خیلی خوبه ! یک دفعه این شوشوی نابکار گفت نه. این میخواد با سلامتیش بازی کنه و فلان... بابام هم گفت هرچی شوهرت میگه بابا جون. شوشو گفت من گفتم اگر رفتی  ، دیگه خونه من برنگرد. گفتم بر هم نمیگردم، بالا پر از اتاق خالیه . بابا گفت نخیر. اینجا هم نمیای. گفتم عیب نداره میرم کارتن خواب میشم، کلی معروف میشم، کارتن خواب خوشگل!

بعد دیدم این طوری نمیشه ، به یکی از شعارها و پالیسی های بنجامین دیزرائیلی متوسل شدم" تفرفه بنداز و حکومت کن " . مامان که هفته پیش برگشت ، صبح رفتم خونشون ، کلی اشک ریختم که مامان بابای این ، با من این کارها رو کردن و این حرف ها رو زدن ، الان میخوام یک کاری کنم واسه دلم که انگیزه زندگی داشته باشم ، اگر نه خودم رو میکشم و از این چس ناله ها!

شبش که شوشو خوش و خرم آمد اونجا که شام بخوریم و برگردیم ، مامانم نشوندش ، و قشنگ تکوندش! آخرش شوشو گفت من ده ملیون از کجا بدم یکجا واسه این ؟ مامان گفت مگه ریحانه از شما پول خواست ؟ شما نگفتی نداری ، گفتی اجازه نداره، شما مگه نگفتی حق نداره بیاد خونتون؟ یکی رو از یک چیزی بترسونین که خیلی مهم باشه. دختر من از خداشه دیگه پاشو توو اون خونه نگذاره  . گفت نه من اصلا منظورم این نبود! نتیجه اینه که هی هر روز زنگ میزنه و چک میکنه کارهات خوب پیش میره عزیز دلم یا نه !؟

خلاصه که هرجا حامی خواستین ، مامان و بابام رو اجاره میدم بهتون ! طرف رو به شکر خوردن میندازن .

باید یک فکری بکنم که دفعه دیگه علاوه بر شکر خوروندن، یک کاری هم بکنن خود طرف دست به جیب بشه، خانمی نیامده که بگیم آقا چون تو اعتقاد نداری به فلان خرج ، پولش رو نده و فقط حالش رو ببر. البته این دفعه بگذره ایشالله از دفعه دیگه!

 *نپرسین چیه چون نمیگم! الان زیپش رو هم میکشم!

 

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط فندق | |

کتاب " انسان در جستجوی معنی " نوشته دکتر "ویکتور فرانکل " بنیانگذار " مکتب لوگوتراپی " رو قبلا بهتون توصیه کردم و الان یادآوری  میکنم. چند روزیه دارم میخونمش.برای بار چندم، عمیق و دقیق... هر از گاهی آدم یک کم قاطی روزمرگی ها و خونه تکونی ها ، روحش رو بتکونه خوبه ، احتیاج داشتم به خوندنش

*این روزها اگر کمرنگم ، مال گرفتاریه ، هنوز خیر و شرش رو نمیدونم ، دارم یک شیپوری میزنم که صداش بعدا در میاد. امیدوارم سازم ناکوک نباشه و آهنگش سمفونی مردگان نشه ! ببخشید اگر نمیرسم سر بزنم به دوستهای خوبم.

 

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط فندق | |

بارها و بارها به این شوشو گفتم شماها محبت نمیکنین به مامانت که کمکش نمیکنین خودش رو درست کنه . به مرور به شدت منزوی میشه . به مرور زمان دچار اختلالات شدید تر میشه . گوش نکرده متاسفانه .

بارها مامانش شکایت کرده از رفتارهای بقیه با خودش ، بهش گفتم میخواین برین پیش مشاور که بهتون بگه باهاشون چکار کنین ؟ گفته : نه . من ماشین ندارم نمیتونم برم. گفتم من خودم میبرم و میارمتون . دبه کرده که نه ! گرون میگیرن ! گفتم پولش هم هدیه من به شما به مناسب فلان کوفت ! قبول نکرده . چون میدونه بره بیشترین اتهام ها متوجه خودشه .

حالا این ها رو واسه چی گفتم ؟ دیروز زنگ زده ناهاربیاین بالا ، خورشت قیمه درست کردم !  یکبار بعد از اون دعوای کذایی و قبل از کیش ما رفتیم بالا و دیگه خبری نبود تا دیروز! بعد یک نفر واقعا باید جنون داشته باشه که ظهر روز عاشورا مهمون دعوت کنه ، ناهار ، به صرف قیمه !

من که ناهار خورده بودم طبعا. چون هرجور حساب کنین ، ساعت سه و نیم بعد از ظهر وقت مهمون دعوت کردن واسه ناهار نیست.

شب شوشو به زور گفته پاشو بریم ، بلند شدیم رفتیم ، یک بشقاب اورده توش دو تا خرما بود و دو تا شیرینی ، گرفته جلوی من گفت یکیش مال شماست یکیش مال الف!

من هم نخوردم و گفتم میل ندارم. البته عمرا که فهمیده باشه ناراحت شدم. احمق تر از این حرفاست .

سرشام هم من میل نداشتم و یکم بازی بازی کردم با غذام. تند تند تعریف میکنه که آره گفتم عاشورا ثواب داره آدم قیمه بخوره . من هم گفتم یک قیمه درست کنم یک ثوابی کرده باشیم !

آدم بنشینه توی خونه اش شوی عربی نگاه کنه بعد پلو قیمه درست کنه و خودش بخوره که ثواب ببره .

دعا کنین خدا به حق این روزهای عزیز منو از این جا نجات بده تا کاملا دیوونه نشدم از دست این !

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط فندق | |

همین الان ، شاید هم الان ِ الان نه ، یک ربع پیش، خبردار شدم که " آسمان " خانم منت به سر زمینی ها گذاشته و تشریف فرما شده .

انقدر هپی ام که حد نداره . میثم و آنای عزیز ، تبریک میگم. از صمیم قلب. البته کلی تبریک هم باید به "آسمان " بگیم که خدا بهش چنین مامان و بابای خوبی داده، و مخصوصا بابای به این شاد و شوخی و مهربونی.

امیدوارم که قدمش خیر باشه ، هم برای خانواده اش و هم برای بقیه ، و امیدوارم که با شادی و عشق و سلامتی زندگی کنه .

*اینکه من واسه خودم بچه دوست ندارم ، دلیل نمیشه از شادی ِ یک دوست شاد نباشم و نی نی خوشگلش رو دوست نداشته باشم.

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط فندق | |

توی مدیریت و رفتار شناسی ، آموزش این طوری تعریف میشه : زمانی که تغییر در رفتاری بوجود بیاد.

یعنی هرچیزی شما یاد میگیرد زمانی به عنوان آموخته ء شما محسوب میشه که باعث تغییر در رفتار شما بشه .

حالا با این تعریف ، چند درصد از چیزهایی که خوندیم و دیدیم و شنیدیم ، به عنوان "آموخته " های ماست و چند درصدش جزو " محفوظات " که فقط حفظ کردیم و رفتیم؟

بعد از اون مهمتر، چه چیزی باعث تغییر رفتارهای ناگهانی و ماندگار میشه ؟ یعنی ما از چی و یا از کی و یا از کجا بیشترین آموزش رو میبینیم؟

این ها سوالهای درسی من نیست ، الان چالش ذهنی ِ منه ، که مامانم انقدر خودش رو کشت ما درست بار بیایم ، اما من الان رگه های رفتار مادرشوهرم درخودم رو پررنگ تر از رفتارهای مامانم میبینم . شاید یک دلیلش اینه که اونقدر که به مادرشوهره و رفتارهاش فکر کردم ، به مامانم و رفتارهاش فکر نکردم.

به اون سوال های بالا فکر کنین و برای خودتون جواب بدین بد نیست ، یک کم خودشناسی و نقدِ خود  گاهی وقت ها لازمه .

تیتر هم نداره ، خودتون هرچی میخواین صداش کنین !

 

نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط فندق | |

چند شب پیش میخواستم یک پست در مورد گوگوش موزیک آکادمی بذارم که یادم رفت .

از اینکه امسال برنامه رو به نظر من البته ،  بزن در رویی تموم کردن و از اینکه انتخاب هاشون خیلی دلچسب نبود ، بگذریم ، باز هم به نطر ِ من ، خوشحال ترین آدم اون جا همسر مهران بود.

به نظر من خوشحال ترین لحظه ء زندگی یک زن زمانیه که میبینه همسرش اون چیزی رو که میخواد به دست آورده و توی زمینه ای که دوست داره به موفقیت رسیده . آدمی که خیلی کمرنگ نشونش دادن ، اما اگر با اون هم مصاحبه میکردن حرف های زیادی برای گفتن داشت.

دو سه سال پیش بود که خونه ما دزد آمد. خیلی ناراحت بودم و البته خیلی ترسیده . چند روز بعدش اختتامیه جشنواره رسانه های دیجیتال بود و خبر دادن که یکی از سایت های شوشو سایت برگزیده ء اون گروه شده . هیچ وقت خوشحالیش یادم نمیره و اینکه از خوشحالی ِ اون من چقدر خوشحال تر بودم. که چقدر با غرور و افتخار لباسش رو پوشید و هی خودش رو توی آینه نگاه میکرد و زمانی که اسمش رو خوندن و رفت روی سن جایزه گرفت چقدر خوشحال بود. چون این سایت رو با هزار بدبختی و به هزار نفر توضیح دادن راه انداخت و چقدر بیدار خوابی کشید برای اون سایت .

برای مهران خوشحال شدم ، چون واقعا حقش بود. صدای خوبی داشت و توانایی خواندن هم . به نظر من ماهان بیشتر از اینکه برای صداش بالا بیاد، برای رفتارش بود و برای اینکه توی اون دعوای مسخره کلی بهش توهین شد و خدا از طریق مردم خواست دلش رو آروم کنه .

*کلی اتفاق ها افتاده ، اما دلم سکوت میخوام تا بگذره و بعد که خاطره شد تعریف کنم. کاش بگذره.

 

نوشته شده در جمعه 4 آذر1390ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط فندق | |

آدم هشت ساعت از صبح توی خیابون ها سرگردون باشه و دنبال کار و بدبختی هاش ، بعد تنها متلکی که بشنوه از یک پلیس باشه ! نه از این پلیس وظیفه های سرچهارراه ها ! نخیر! از این بنز آبی ها - نمیدونم آبی میشه کدوم دسته ء ناجا- بعد اون یکی که روی صندلی کمک میشینه و معمولا رده اش بالاتره ! یعنی باید گ.. گرفت این مملکتی که بوی گند ِ نمک هاش دنیا رو برداشته ! میخواستم بگم  یک کم پول خرج زن و بچه ات کن به جای گونی لباس خوب بپوشن ،که یک پالتو میبینی خودت رو خیس نکنی! ولی نگفتم، فقط وانمود کردم نشنیدم و گذشتم و به خدا واگذاشتم.

گلوی من هنوز خوب نشده و سرفه ها پدرم رو در آورده . ۵ تا آمپولم رو هم زدم و افاقه نکرد. امروز گفتم دکتر خانوادگیمون برم. این دکتر ۲۱ ساله که دکتر ماست . یعنی هنوز خواهر کوچیکم دنیا نیامده بود. متخصص اطفال و داخلیه . بار اولی که با شوشو رفتیم پیشش میگفت زشته ، این متخصص اطفاله ، گفتم خب منم از وقتی طفل بودم پیشش میامدم. امروز که رفتم ، مطب پر از پیرمرد و پیرزن بود. هرچی فکر کردم دیدم دکتر بیچاره سنش انقدر نیست که این ها رو هم از بچگی معالجه کرده باشه. ولی بهرحال همین طفلان دیروزی ، مانع از این شدن که امروز نوبت به من برسه . فکر کنم از دست مامانش غمباد گرفتم گلوم خوب نمیشه!

*یکی از دوستهای مطبوعاتی از من چند تا مورد کسایی رو خواسته که تجربه مردن و زنده شدن دوباره رو دارن. کسی میشناسه ؟ کسایی که بر اثر حادثه ای مرگ رو - حالا از چند دقیقه تا چند ساعت - تجربه کردن . اگر بهم معرفی کنین ممنون میشم.

 

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط فندق | |

دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن.
پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود.»
پيرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟»
پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد پرسيد: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟»
پيرمرد دوم: «پروانه؟»
پيرمرد اول: «آره!» بعد با فرياد رو به پيرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟!!!»
 
*دلم نیامد تنهایی بخونم. بعد مدت ها از ته دل خندیدم. ممنونم از دوست خوبی که واسم ایمیل میفرسته. 
نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط فندق | |

هرکس که گفته ما زن ها یک لباس رو میخریم و یک بار میپوشیم ، مخصوصا لباس های مهمونی، بیاد من یک صحبتی باهاش بکنم !

چند سال پیش ، یعنی حدود ۸۲ فکر کنم ، عروسی پسر عمه ام بود. شوهر عمه ام فوت شده بود و بابا هزینه های عروسی رو میداد. زنش هم یک دختر ۱۶ ساله لوس و نفهم، یک ذره موقعیت رو درک نمیکرد که بابا این خرج ها داره از جیب یکی دیگه میشه  ، یک کم حدو حدود خودت رو بشناسی بد نیست . چون زمانی که رفتن واسه این خواستگاری ، وضع شوهر عمه ام خوب بود. در عرض چند ماه ورشکست شد به طرز بدی و سکته کرد و تمام. بابای من هم عمه ام روفرستاد یک طبقه اپارتمانی که داشتیم و برای پسر بزرگش که از من کوچیک تره البته ماشین گرفت و خونه خوب رهن کرد و عروسی و طبق رسم اون شهرستان ، یک سری وسایل خونه ، شامل وسایل چوبی و سرویس صوتی و یخچال و لباس شویی با داماد بود که بابا اون ها رو هم خرید. برای عروسی هم بهترین تالارشهر رو خانم خواستن و بهترین مزون و بهترین آرایشگاه . من حرص میخوردم خیلی. هرچی جلز و ولز کردم که واسه چی این کارها رو میکنین واسه دختره دو کلاس سواد! بابا میگفت خب دختر جوونه آرزو داره .مگه با معمولیش چقدر اختلاف قیمت داره ؟ ولی واسش عقده میشه.

من هم افتادم سر لج و رفتم یک لباس سفارش دادم برای عروسیش در حد تیم ملی. اون موقع صورتی چرک داشت تازه مد میشد. یک پیراهن شب صورتی چرک کمرنگ فوق العاده خوشگل، گفتم میخوام سرویسم ست باشه ، یک سرویس یاقوت سرخ هم انتخاب کردم و بابا مجبور شد بخره ، یک مش گرون که توش تیکه تیکه صورتی چرک داشت. ارایشگاه هم رفتم یک جایی از مال عروس گرون تر. ولی عوضش توی تالار حسابی میدرخشیدم! بابا این ها هم که میدونستن ماجرا چیه  ، اصلا نه نمیگفتن هرچی خواستم.

بعد اون لباس یک جورهایی واسه من اسلحهء رستم شد. هر عروسی میخواستم برم میپوشیدم. چون ما از فامیل دوریم ، عروسی های اینجا یا فامیل های درجه چندمن و یا دوست هامون که خب طبعا هیچ کس مشترک نیست و هیچ کس اون لباس رو دو بار تن ِ من ندید . من اون لباس رو حدود ۱۸ تا عروسی پوشیدم. حسن ختامش هم عقد شرعی ِ خودم بود و  چند ماه بعدش عروسی دختر عمه شوشو بود، که خب بعد شروع کردم به چاق شدن و دیگه لباس جان تنم نمیشد که بخوام از خجالتش در بیارم.

یکبار با شوشو رفته بودیم بیرون که من یک لباس شب مشکی ساده با چند تا دونه نگین درشت که کج کار شده بود ، چشمم رو گرفت. فکر کنم حراج تابستونی صفویه بود. خریدم. خواهرم تازه نامزد کرده و هنوز جشن نامزدیش رو نگرفته بودیم. برای اون خریدم. دو ماه بعدش نامزدیش بود، سه شب مونده به مراسم من لباسه رو در اوردم که بپوشم ، دیدم این دل غافل این رو از بالا میپوشی پایین نمیاد، از پایین میپوشی بالا نمیاد! گریه و زاری که خاک برسر شدم رفت. روز بعدش پاشدم رفتم از پاساژهای دم خونه ، تندیس و نارون و قائم شروع کردم دونه دونه گشتن و پایین امدن. مگه لباس پیدا میشد!

زنگ زدم به یکی از دوستهای صمیمیم که با هم همکار بودیم که دعوتش کنم و عذر خواهی کنم که نمیرسم کارت ببرم ، گفت چی بپوشم و مجلس چه جوریه که من یکهو بغض کردم و گفتم بابا من خواهر عروسم لباس ندارم هنوز. گفت بیا با هم بریم دم خونه ما. خونه اش نزدیک های انقلاب بود. گفتم اونجا لباس شب کجا داره ؟ گفتم بیا بریم هست . خلاصه برای فرداش که میشد شب ِقبل از  مراسم قرار گذاشتیم که من برم دنبالش دم شرکت و از اون ور بریم. صبحش هم من دوباره تمام مزون های دور و ور رو رفتم. اون موقع در حال چاق  شدن بودم ولی چون هنوز تشخیص نداده بودن مشکلم رو ، به شدت ورم داشتم. یعنی ۷۴ کیلو بودم با ورمی توی مایه های ۹۰ کیلو.

ما کفش و کلاه کردیم و رفتیم جمهوری. یک پاساژی بود به اسم شانزه لیزه  . فکر کنم ده دقیقه ای من  کنار خیابون به ستون تکیه داده بودم و میخندیدم. هرچی میگفت چی شده ؟ نمیتونستم جواب بدم. یعنی یک جورهایی باور نمیکردم . رفتیم مغازه ها رو گشتن و پرو  کردن ، لامصب اون چیزهایی که تنم میشد دوست نداشتم ، اون چیزهایی که دوست داشتم تنم نمیشد. بالاخره خیلی اتفاقی توی یک مغازه کوچیک ، یک پیراهن مشکی پیدا کردم که به طرز عجیب غریبی روی تنم قشنگ نشست و خودش خوشگل بود و دهاتی نمیزد . موهام هم مش بلوند بود با تناژ نقره ای - بنفش که به موهام هم خیلی میامد. چند؟ صد تومن که با چک و چونه داد ۸۵ تومن !

من این لباس رو زدم زیر بغلم و اوردم خونه . بماند که چقدر توی راه خندیدم با دوستم که لباس خریدم ۸۵ تومن. توی خونه پوشیدم و همه فکشون افتاد که این چقدر خوشگله و از کجا پیدا کردی! و قیمتش رو که گفتم شاخ های همه در امد.

فرداش توی تالار همه میگفتن وای این روکجا دادی دوختن ؟ چند دادی؟  من یک حال بدی داشتم ، نه اهل دروغ گفتن و پز الکی ام ، نه روم میشد راستش رو بگم. جواب رو میپیچوندم که یعنی اصلا من نشنیدم. فقط به اون هایی که میگفتن کی دوخته میگفتم اماده خریدم، خارجیه. خوبیش هم این بود که لباسه تُرک بود و حرفم دروغ نمیشد.

از همون سال که میشه دقیقا مهر ۴ سال پیش تا الان، من مجددا رستم یک دست اسلحه ام و چهار ساله نان استاپ تمام عروسی ها  این رو میپوشیم.صبحی چک کردم دیدم من ۲۴ مدل عکس با این در ۲۴ تا عروسی مختلف دارم، این بجز مراسم هاییه که حال نداشتم عکس بگیرم. به شوشو میگم پس فردا بچه ات ازت بپرسه چرا یک لباس واسه مامانم خریدی  چی میگی ؟ گفت میگم بابا جون مامانت هیکل نداشت! توو دلم گفتم من که دارم وزن کم میکنم ، بعد لاغر شم یک حالی ازت بگیرم که توو کتاب ها بنویسن! ولی به خودش گفتم نیست اون موقع هیکلم خوب بود خیلی حاتم طایی بودی!

خلاصه که ما امشب  و پنج شنبه و جمعه عروسی دعوتیم و همچنان نهضت ادامه دارد. بعدا میتونم این دو تا پیراهن رو به موزه ء ایران باستان یا شاید هنرهای معاصر تقدیم کنم.  فکر کنم بدون اینکه نیاز به شناسنامه داشته باشه همه بفهمن مال منه .

الان یک مشکل کوچولویی هست اینه که عروسی پنج شنبه من این لباس رو هم عروسی خواهر بزرگ عروس پوشیدم و هم عروسی برادرش . عروسی برادرش گفتم نمیفهمن . ولی به نظر شما الان هم نمیفهمن؟ بعد عروسی جمعه هم من این لباس رو توی عروسی خواهر بزرگ داماد پوشیدم. به نظر شما میتونم روی تاثیر سرب بر حافظه مردم تکیه کنم ؟

 *شفاف نوشت: دلیل اینکه چرا نمیرم یک لباس صدتومنی دیگه بخرم اینه که این وزن ، وزن ِ من نیست . من این آدم نیستم و نباید بمونم و نمیخوام برای چیزی که من نیست هزینه کنم. بدبختی اینه که عروسی خواهرم هم ۶۹ کیلو شده بودم و لباس تنگه . اگر نه از این اخلاق ها ندارم که بگم وای حیفه .همون رو میپوشیدم و حالش رو میبردم.

 

نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط فندق | |


Design By : Night Skin